اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
ويژه نامه بهاييت
 
 
 
 
 
 


سید هادی خسروشاهی

سابقه آشنایی

...سال ها قبل از آغاز نهضت و پیروزی انقلاب اسلامی «کانون علمی ـ تربیتی جهان اسلام» که به همت برادران ارجمندی چون شهید اژه ای، مهندس عبودیت، مرحوم مهندس مصحف، علی اکبر پرورش، فضل الله صلواتی، دکتر مرتضی مقدادی و... در اصفهان تأسیس شده بود، از اینجانب برای ایراد سخنرانی دعوتی کرده بود که برای اجابت درخواست دوستان، عازم اصفهان شدم... در اصفهان معلوم شد که حضرت آیت الله ناصر مکارم شیرازی هم برای ایراد سخنرانی به این شهر آمده اند... در همین برهه، آقای دکتر علی شریعتمداری استاد دانشگاه اصفهان، آیت الله مکارم و اینجانب را برای صرف نهار در منزلشان دعوت نمودند که این دعوت، موجب دیداری مفصل در منزل ایشان گردید و البته دو سه نفر دیگر نیز حضور داشتند و علاوه بر نهار، بحث های مختلفی در زمینه امور تربیتی که رشته تخصصی دکتر شریعتمداری بود، مطرح شد که در واقع نوعی «بحث علمی طلبگی» فیما بین آیت الله مکارم و دکتر شریعمداری بود.
 

آشنائی من با دکتر شریعتمداری در واقع از همان تاریخ آغاز گردید. پس از مراجعت به قم با ارسال کتاب های جدید و دریافت آثار دکتر، به عنوان «مبادله فرهنگی»، روابط دوستانه ای برقرار شد که تا پایان عمر و درگذشت دکتر شریعتمداری ادامه داشت...

در سال 1371 که اینجانب فصلنامه وزین «تاریخ و فرهنگ معاصر» را در زمینه مباحث فرهنگی ـ تاریخی از «قم» منتشر می کردم، به طور طبیعی، نسخه ای از آن را به دوستان و از جمله آقای دکتر شریعتمداری ارسال کردم که بلافاصله اعلام وصول ایشان، طی نامه ای به دستم رسید که در آن چنین آمده بود:

برادر گرامی حضرت حجت الاسلام سید هادی خسروشاهی ـ مدیر محترم «تاریخ و فرهنگ معاصر» ـ
 
ضمن سلام و ابراز سپاسگزاری و آرزی توفیق بیشتر حضرت عالی در ادامه فعالیت های علمی، بدینوسیله وصول شماره 2 مجله تاریخ و فرهنگ معاصر را اعلام می دارد. تقاضا دارد مقرر فرمایید شماره 1 مجله مزبور را جهت ایجانب ارسال دارند.
کوشش می کنم در آینده پاره ای از «نکات تاریخی» را تدوین نموده و خدمت جنابعالی ارسال دارم.
با احترام: علی شریعتمداری

پس از دریافت این نامه در پائیز سال 1371 و نشر آن در شماره 5 فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر» (صفحه 311)، بهانه ای به دست آمد که به دیدار استاد برویم و «نکات تاریخی» را طلب کنیم تا ثبت و ضبط گردد!

یعنی، پس از هم‌آهنگی و موافقت ایشان، همراه مرحوم علی محمدی از همکاران ما در «مرکز بررسی های اسلامی»، در تهران به منزل ایشان رفتیم که آپارتمانی کوچک، در یک مجتمع شلوغ تعاونی پر واحد!، در سعدی شمالی، پشت خیابان اردلان قرار داشت...

پس از تعارفات، پیشنهاد کردم که نکات تاریخی را بشنویم... و در همین رابطه پرسش ها توسط اینجانب مطرح می شد و پاسخ ها از دکتر شریعتمداری... که توسط آقای محمدی ضبط می گردید و پس از چند جلسه، محصول این گفتگوها در چند شماره از فصلنامه، به چاپ رسید که به قول مرحوم شریعتمداری، «اگر همت ما نبود، این نکات تاریخی ناگفته می ماند».

زحمت پیاده کردن مطالب از نوار هم، به عهده مرحوم محمدی بود و ما نشر این «نکات تاریخی» را به تدریج و در بخش «خاطرات» مجله، از شماره 8 سال دوم مورخ زمستان 1372 با این مقدمه آغاز کردیم:

«یادآوری

استاد دکتر علی شریعتمداری، رئیس فرهنگستان علوم ایران و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی از آغاز انتشار فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر»، کار ما را ارج نهادند و طی نامه ای، بزرگوارانه وعده دادند که بخشی از «نکات تاریخی» را برای نشر در مجله، در اختیار ما قرار دهند...

اینک بخشی از «نکات تاریخی» را که در واقع قسمت اول از گفتگویی مفصل با ایشان است، در اختیار علاقمندان قرار می دهیم، به امید آنکه قسمت های دیگر را در شماره های آینده، مطالعه بفرمایید...
«تاریخ و فرهنگ معاصر»

و بدین ترتیب نشر این نکات آغاز گردید و تا هفت شماره ادامه یافت که بی مناسبت نخواهد بود گوشه‌هایی از مجموعه خاطرات او را برای آشنایی بیشتر با نوع اندیشه و انصاف و عدل او، در داوری در رابطه با مسائل تاریخی معاصر، نقل کنیم... این نوع اندیشه از آن جهت مهم و قابل توجه است که بدانیم آقای دکتر شریعتمداری یک عمر با جبهه ملی و دوستان ملی گرا و حتی با رهبری آن ـ آقای دکتر مصدق ـ روابط صمیمانه و عمیق داشته اما در داوری و قضاوت راه انصاف و عدل را انتخاب می کند و حبّ و بغض شخصی و سیاسی را در آن دخالت نمی دهد و آنچه را که حق است، در مورد هر دو طرف عناصر وابسته به نهضت ملی شدن صنعت نفت بیان می کند.
 
 
 

اینک چند پرسش از اینجانب، و چندین پاسخ از او:

تاریخ و فرهنگ معاصر: شما موقعی که در دانشکده حقوق بودید با توجه به فعالیت هایی که حزب توده در دانشگاه ها داشت، آیا شما هم انجمنی، گروهی در دانشکده یا دانشگاه تشکیل داده بودید؟

در آن موقع... راستش این است که انجمن اسلامی دانشجویان بسیار ضعیف بود و آقای مهندس بازرگان و دکتر سحابی و شاید چند نفر دیگر این ها جزو استادان معدودی بودند که علائق اسلامی داشتند و عده ای را جمع می کردند. در همین موقع بود که از مرحوم آیت الله طالقانی هم استفاده می شد، اما گستردگی نفوذ حزب توده در دانشگاه به قدری زیاد بود که به هیچ وجه این گروه کوچک مسلمان، نمی توانست توجه دانشجویان را به خود جلب بکنند. یعنی به دلیل همان عواملی که گفتم. داشتن ایدئولوژی چاپ شده و تشکیلات حزب و انتشارات مرتب، روزنامه دانش آموزی، روزنامه دانشجو، روزنامه های یومیه در تهران و روزنامه های سیاسی و مجله ماهانه «مردم»، این ها چیزهایی بود که دانشجویان را جلب می کرد، آن وقت اصلاً ما کتابی نداشتیم که حتی بخواهیم به دانشجویی بدهیم. روی این زمینه آن موقع فعالیت حزب توده در دانشگاه زیاد بود.
 
البته باید عرض بکنم که با آغاز نهضت ملی، شکست حزب توده از لحاظ سیاسی شروع شد، مثلاً اولاً این ها خیال می کردند که هر کسی جزو حزب توده نباشد، یا هوادار حزب توده نباشد خائن است. هیچ جنبشی را قبول نداشتند و از جمله جنبش نهضت ملی ایران و شکست این ها در چند مورد چشمگیر بود، یکی موقعی که مسئله ملی کردن نصعت نفت ایران مطرح شد، این ها مسئله ملی کردن نفت جنوب را مطرح کردند. یکی موقعی که دکتر مصدق و آیت الله کاشانی نهضت مقاومت ملی را تحت عنان سیاست موازنه منفی مطرح کردند، این ها سیاست موازنه مثبت را مطرح کردند. منظور حزب توده از سیاست موازنۀ مثبت این بود که همین طور که انگلیس بخشی منافع ما را می برد و نفت جنوب را دارد، ما باید نفت شمال را هم بدهیم به شوروی تا شوروی هم سهمی داشته باشد؟ و از این سیاست موازنۀ منفی تقریباً مورد توجه محافل ملی و محافل وطن خواه بود مثلاً حمایت مرحوم آیت الله کاشانی و مرحوم آیت الله آقا سید محمدتقی خوانساری از مراجع تقلید قم، از قرضه ملی در مواقعی که انگلیس ها خلیج فارس را محاصره کرده بودند و نمی گذاشتند که نفت ایران به فروش برسد، دکرت مصدق قرضه ملی را مطرح کرد و قرضه مورد استقبال مردم قرار گرفت و حزب توده قرضۀ ملی را تحریم کرد. اما هیچ کس گش به حرف حزب توده نداد و این چند حادثه، یعنی رد سیاست موازنۀ مثبت، رد کردن نفت جنوب و رد تحریم قرضه ملی، سبب شد که در محافل سیاسی ایران و  در بین عامه مردم حزب توده وجهۀ خودش را از دست بدهد. اما تشکیلات دانشجویی و دانش آموزی و کارگری و آموزگاران وابسته به حزب تود ه از نظر کمّی قدرتی را تشکیل می دادند، اما از نظر مؤثر بودن در سیاست مملکت نقشی نداشتند...»
 
آشنایی با نخشب

تاریخ و فرهنگ معاصر: گویا جنابعالی در آن دوران همکاری مشترکی با مرحوم دکتر محمدنخشب داشتید؟

«... در یکی از جلسات مرحوم محمد نخشب که در زمان دکتر مصدق دبیر حزب مردم ایران بود، نزد من آمد و من برای او از فعالیت خود در شیراز صحبت کردم او نیز گفت ما نهضتی توحیدی داریم و شما بیائید با ما ائتلاف کنید و یا با هم فعالیت های دینی را ادامه دهیم. من هم پذیرفتم و یک شب در منزل مرحوم نخشب با حضور برخی از اعضاء نهضت به آن نهضت پیوستم. در آن موقع توده ای ها همه جا از سوسیالیزم بر پایه ماتریالیزم بحث می کردند. من در ضمن بحث درباره این موضوع گفتم اگر منظور از نظام سوسیالیستی استقرار عدالت اجتماعی است، عدالت اجتماعی بر پایه خداپرستی استوارتر از عدالت اجتماعی بر پایه ماتریالیزم است. این امر به عنوان یک تز در مقابل تز توده ای ها مطرح شد و آنها ما را «خداپرستان سوسیالیست» می نامیدند.

در اردیبهشت سال 1328 یکی از فرهنگیان شیراز، از دوستان سابق ما که هم اکنون در شیراز زندگی می کنند از داراب به من تلگراف کردند که در روزنامه پارس شیراز دادگاه نظامی فسا شما را به اتهام شرکت در ترور شاه احضار کرده و باید خود را معرفی کنید. در آن ایام مشغول امتحانات آخر سال اول دانشکده حقوق بودم. روزنامه را پیدا کردیم و متوجه شدم باید خود را به دادگاه نظامی در فسا معرفی کنم. نزدیک ماه رمضان بود به فسا رفتم گفتند پادگان به جهرم منتقل شده و شما باید به جهرم بروید. به جهرم مراجعه کردم گفتند حکومت نظامی لغو شده و باید در جهرم بمانید تا تکلیف شما روشن شود. بعداً متوجه شدم که به واسطه ایران سخنرانی در فسا مسؤولان پادگان مرا به عنوان شرکت در ترور شاه احضار کرده بودند. پس از مدتی صبر پنهانی از جهرم خارج شدم و در شیراز با کمک یکی از دوستان به دادرسی لشکر مراجعه کردم چون مدرک مهمی نداشتند پرونده را طرح نکردند.»

در زندان شیراز

تاریخ و فرهنگ معاصر: داستان زندانی شدن جنابعالی چگونه بود؟

«... شهربانی شیراز در دی ماه سال 40 مرا و 12 دنشجو را به نام از رادیو شیراز احضار کرد و ما مجبور شدیم خود را معرفی کنیم. در پادگانی مرا زندانی کردند. مدت چهار ماه زندانی بودم و بعد آزاد شدم و با اصرار اجازه خروج از شیراز به قصد رفتن به مشهد گرفتم. در آنجا برخی از آزادی خواهان از من خواستند خدمت آیت الله میلانی تشرف پیدا کنم و از کمک معظم له تشکر کنم این ملاقات هم انجام شد. بعد به شیراز برگشتم ـ دانشگاه به دانشگاه پهلوی تغییر نام یافت افسری به من مراجعه کرد و گفت یا فعالیت سیاسی را انتخاب کنید یا دانشگاه پهلوی. من گفتم فعالیت سیاسی که ممنوع است اما من اعلام نمی کنم که به خاطر ماندن در دانشگاه شیراز از فعالیت سیاسی خودداری خواهم کرد. در همان ایام دکتر صورتگر رئیس دانشگاه پهلوی به خدمت من در آن دانشگاه خاتمه داد. به تهران مراجعت کردم بعد در دانشگاه اصفهان قرار بود رشته فلسفه و علوم تربیتی در دانشکده ادبیات تشکیل شود رئیس دانشکده نفذی در دانشگاه داشت و مرا مجدداً در دانشگاه اصفهان استخدام کردند.

در اصفهان فعالیت های سیاسی و دینی ما مخفیانه انجام می شد. البته جلسات دینی علناً تشکیل می شد. مرحوم شمس آبادی کمک کرد و محلی به نام «کانون علمی و تربیتی جهان اسلام» اجاره شد و در آنجا سخنرانی های دینی ایراد می کردیم.

گاهگاهی آیت الله محلاتی به اصفهان می آمد و آیت الله خادمی و دیگران از ایشان دیدن می کردند و ما ارتباط خوبی با روحانیون در اصفهان داشتیم...»
 
نقش آیت الله کاشانی

تاریخ و فرهنگ معاصر: به طور اجمال بفرمایید که نقش آیت الله کاشانی در ملی شدن صنعت نفت چه بود؟

آیت الله کاشانی به عنوان یک چهرۀ شناخته شده که در کنار آیت الله العظمی آقای سید محمدتقی خوانساری در عراق فعالیت می کردند شهرت زیادی داشتند بعد هم که به ایران آمدند به خاطر توصیه هایی که از مراجع دینی از نجف شده بود در تهران ایشان جایگاه ممتازی داشتند. اتفاقاً چند بار ایشان را در اوین زندانی کرده بودند بعد از شهریور چندبار ایشان توقیف شدند و قوام السلطنه نیز چند بار اقدام به توقیف آیت الله کاشانی کرده بود. در موقع ترور شاه در دانشگاه تهران در اخباری که آن زمان منتشر کردند، شخصی که شاه را ترور کرد و نامش ناصر فخرآرایی بود و به عنوان خبرنگار روزنامۀ «پرچم اسلام» برای گزارش خبری رفته بود، ا وپرابلوم کشید و پنج تیر به سوی شاه زد که گویا شاه با مانوری که انجام داد توانست جان سالم به در ببرد. البته مختصری زخمی شد ولی تیرها به گونه ای نبود که او را از پا در بیاورد. ضارب را هم بلافاصله در همان محل حادثه کشتند و از بین بردند و این قضیه آن گونه که باید روشن نشد که واقعاً نقشه قتل شاه را چه کسی کشیده بود؟ در هر حال شکی نیست که شاه مثل عروسکی در اختیار عمّال انگلیس بود. حالا آن ها می خواستند کاری کنند که او بیشتر درصدد تأمین منافع انگلستان باشد؟ یا اختلاف او با رزم آرا سبب شد که به رزم آرا نقشه ترور شاه را طرح کند یا می خواست تصفیه حساب کند و شاه را از میدان به در کند، حدسیّاتی از این قبیل مطرح شد، ولی انگلیسی ها از حادثه ترور شاه استفاده کردند و فرصت را غنیمت شمردند که از مخالفان خود انتقام بگیرند.

از جمله شخصیت هایی که علیه منافع انگلستان چه در عراق و چه در ایران اقدام کرده بودند آیت الله کاشانی بودند. این بود که بعد از تیر خوردن شاه، شب هنگام سرلشکر دفتری که رئیس شهربانی بود با اهانت عملی و با وضع زننده ای آیت الله کاشانی را از خانه بیرون آورد و همان شب هنگام ایشان را به بیروت تبعید کردند... طرفداران ایشان چند روزی که از تبعید ایشان گذشت کم کم دور هم جمع شدند و جلساتی مخفیانه تشکیل دادند، چون تیر خوردن شاه سبب شد که احزاب را منحل کنند و جلو فعالیت های اجتماعی را بگیرند و روزنامه ها را توقیف کنند بنابراین تشکیل اجتماعات هم ممنوع بود. ولی طرفداران آیت الله کاشانی در خانه ها و در مدارس دینی جلساتی تشکیل می دادند. در «مدرسه مروی» هم افرادی بودند که محل تشکیل جلسات را به دوستان اطلاع می دادند.
 
من در آن موقع در مدرسه مروی به خواندن «شرح لمعه» نزد آیت الله کنی مشغول بودم، یکی از طلاب شیرازی به من اطلاع داد که جلسات طرفداران آیت الله کاشانی در محلی معین تشکیل می شود و نشانی محل را به من داد که به آن جا رفتم و همان گونه که در مصاحبۀ قبلی اشاره کردم در آن جا بود که با مرحوم نخشب که او هم جوان پرشور و مسلمانی بود و مرید آیت الله کاشانی بود آشنا شدم و معلوم شد مرحوم نخشب گروهی دارد  و این گروه هم فعالیت دینی دارند و هم به مسائل سیاسی می پردازند ما هم در فارس فعالیت های دینی داشتیم و نحوۀ فعالیت خود را شرح دادم و از این رو مناسب دیدیم که به هم نزدیک شویم و ائتلاف کنیم و در واقع ما در تشکیلات آن ها در تهران و آن ها در تشکیلات ما در شهرستان ها همکاری کنیم. با همان آشنایی در این جلسه با هم بیشتری نزدیک شدیم. اما در همین زمان باید عرض کنم که انگلیس ها از ترور شاه استفاده کردند برای تثبیت قرارداد نفت و تأمین منافع خودشان در مسأله نفت. این مسأله م روشن شد که قرار داد نفت در زمان رضا خان تمدید شده بود.
 
مرحله جدید چگونه آغاز شد؟

با پایان یافتن دورۀ پانزدهم و شروع انتخابات دوره شانزدهم و مراجعت آیت الله کاشانی از لبنان و استقبال آقای دکتر مصدق و دیگر رهبران جبهۀ ملی از آیت الله کاشانی، نهضت ملی وارد مرحلۀ جدیدی شد و همان طور که قبلاً یادآور شدم، ترور هژیر وزیر دربار شاه به وسیله فدائیان اسلام باعث موفقیت نمایندگان جهبۀ ملی در انتخابات دوره شانزدهم شد و همچنین ترور رزم آرا، چنان که قبلاً شرح دادم، باعث روی کار آمدن آقای دکتر مصدق شد... و آیت الله کاشانی در تثبیت دولت آقای دکتر مصدق و ادامۀ آن نقش اساسی داشت.

یعنی نهضت ملی از حمایت کامل آیت الله کاشانی همچنان برخوردار بود منتهی آیت الله کاشانی آن هم در آن زمان بیشتر توجه به حقوق ملت ایران درامر نفت داشت یعنی زمینه را ایشان مساعد نمی دید برای استقرار حکومت اسالامی برای این که اولاً همان طور که گفتم ا ین گروهی که به اصطلاح در رأس نهضت قرار داشتند افرادی بودند با زمینه های فکری مختلف. این ها دنبال این نبودند که نظام اسلامی در جامعه ایران پیاده بشود، ولی به هر حال آیت الله کاشانی به خاطر ملی شدن صنعت نفت که مقدمۀ استقلال سیاسی و آزادی کشور بود و آن خود بخشی از خواست های نظام اسلامی است، به حمایت از نهضت ملی با همان چهارچوب ادامه دادند... آیت الله کاشانی اعلامیه هایی در آن زمان صادر می کردند و این اعلامیه ها کارهایی شبیه بیانیه های اوایل انقلاب شکوهمند اسلامی بود، یعنی آن قدر مهم بود و تأثیر داشت که یک اعلامیه ایشان کافی بود که مردم سراسر کشور را به اعتصاب و تعطیل عمومی بکشاند. قدرت و نفوذ معنوی آیت الله کاشانی مربوط به دوران نهضت ملی نبود. شخصیت برجسته و شناخته شده ای بودند که مورد احترام مراجع نجف و قم و بالطبع، علما و مردم ایران و عراق بودند و ایشان این نفوذ و قدرت را در راه ملی شدن صنعت نفت به کار گرفتند ولی اختلافات بعدی بین سران نهضت و فدائیان اسلام، وادثی را پیش آورد که نمی توان از وقوع آن ها اظهار تأسف نکرد.
 
 
تاریخ و فرهنگ معاصر: برخورد استعمار انگلیس و دستگاه حاکمه ایران با آیت الله کاشانی چگونه بود؟

البته آیت الله کاشانی به خاطر مبارزاتی که علیه انگلستان در عراق کرده بودند ـ همان طوری که عرض کردم ـ شهرت فراوانی داشتند و توصیه های مراجعه را هنگام آمدن به ایران، همراه داشتند، در تهران مورد توجه مردم و علما قرار گرفتند... بعد از دورۀ رضاخان هم چند بار ایشان را توقیف کردند و حتی در دورۀ رضاخان، آقای دکتر مصدق تعریف می کرد که ما هفت نفر دور هم جمع شدیم تا بر ضد رضاخان طرحی بریزیم و یا کاری بکنیم و قیام کنیم و یکی از آن هفت نفر آیت الله کاشانی بود و این البته نشان می دهد که آن ها را از آن زمان با هم ارتباط داشتند، ولی عمّال دستگاه متوجه فعالیت های ما شدند و به دستگاه امنیتی رضا خان گزارش دادند، ما را گرفتند و مدتی تحت بازجویی بودیم برای این که دور هم جمع شده بودیم و می گفتند شما برای برانداختن رضاخان دور هم جمع شده بودید. و به هر حال حرکت ما را در همان آغاز سرکوب کردند...»
 
 
تاریخ و فرهنگ معاصر: استاد در مصاحبۀ نخستین اشاره داشتید که جوانان مذهبی از جمله مرحوم محمد نخشب با آیت الله کاشانی روابط حسنه ای داشتند، بی تناسب نخواهد بود که به آن دوران برگردیم و اگر خاطراتی در این زمینه دارید، بیان بفرمایید، به ویژه به نقش آیت الله کاشانی و با فدائیان اسلام درباره ملی شدن صنعت نفت و اصولاً چگونگی پیدایش جبهه ملی، اشاره ای داشته باشیم.

آیت الله کاشانی از جوان های مسلمان حمایت می کردند. اصولا ایشان یک روحانی روشن بین و واقعاً مخالف سیاست های استعماری بدند و به طور طبیعی جناح متدین در نهضت ملی توقع دشتند که ایشان طرفدارشان باشند و واقعاً هم طرفدار بودند. من یادم است برادر آیت الله محلاتی آقای آقا شیخ جلال الدین آیت الله زاده ایشان هم خیلی مورد علاقۀ آیت الله کاشانی بود و خود بنده را یک دفعه برد و به منشی شان معرفی کرد و از او خواست که فلانی هم هر وقت بیاید، بگذارید برود خدمت آیت الله کاشانی، البته من یا به خاطر فعالیت هایی که داشتم و یا به خاطر این که واقعاً نمی خواستم مزاحم ایشان بشوم، کمتر به ملاقات ایشان می رفتم. ولی گاهی از شیراز به آیت الله کاشانی نامه می نوشتم. این امر زمانی بود که در شیراز افسر وظیفه بودم. یک وقت یادم است که در منزل برادر آیت الله محلاتی، آیت الله میر سید علی رضوی قمی و فرزند ایشان آیت الله آقا سید محمدصادق و آیت الله کاشانی هم تشریف آورده بودند منزل آقای آیت الله زاده و بحث روی مسائل سیاسی بود بعد که بحث خصوصی شان تمام شد بنده مدتی در خدمت آیت الله کاشانی بودم و وضع شیراز را برای ایشان روشن کردم و فعالیت روحانیون و احزاب و گروه ها را در شیراز شرح دادم.

... در هر حال آیت الله کاشانی ضمن این که در صف مقدم مبارزات ضداستعماری و مبارزات علیه نیرهای خارجی بودند، در عین حال به عنوان یک مجتهد و یک روحانی درصدد تقویت جنبه های دینی هم برمی آمدند جوان های متدین را تشویق و تقدیر می کردند حتی کمک هایی هم می کردند.

بنابراین از این جهت ما خوشحال بودیم که با ایشان ارتباط داشته باشیم و همانطور که گفتم پس از ترور محمدرضا تنها نیروی متحرک، نیروی هوادار آیت الله کاشانی بود. چون ایشان را تبعید کرده بودند، تبعید ایشان و ظلمی که به ایشان روا داشته شده بود، مردم را به هیجان آودره بود و  در همین موقع هم بود که انگلستان می خواست در انتخابات دورۀ شانزدهم دخالت کند و عمّال خودش را به عنوان نمایندۀ مردم انتخاب کند تا بتواند قراردادی را که اعتبارش متزلزل شده بود، در مجلس شانزدهم دو مرتبه کسب اعتبار و وجهۀ قانونی پیدا کند و به سلطۀ استعماری خودشان ادامه دهد. در این موقع بود که به توصیۀ آیت الله کاشانی کوشش شد که زمینه برای انتخاب شدن اقلیت دورۀ پانزدهم که مخالفت کرده بودند با قرارداد «گس ـ گلشائیان» قراردادی که انگلستان می خواست آن را بر ملت ایران تحمیل کند آماده شود و جلساتی تشکیل می شد و یک جبهه ای از مردم برای تأمین آزادی انتخابات در دورۀ شانزدهم تشکیل گردید.
 
نقش فدائیان اسلام

تاریخ و فرهنگ معاصر: علاوه بر جوانان مذهبی که دور و بر آیت الله کاشانی و طرفدار ایشان بودند، قاعدتاً جناح فدائیان اسلام هم که در آن ایام با ترور کسروی و امثال او نامی گرفته بودند آن ها هم دور و بر آیت الله کاشانی بودند و مؤید نهضت بودند، اگر حضرت عالی در این زمینه هم اطلاعاتی دارید بفرمایید.

عرض کنم که اصولاً مرحوم نواب صفوی روی روحانیانی که سابقه مبارزاتی داشتند خیلی حساب می کرد. از جمله او یک دفعه به شیراز آمده بود و می خواست با دو نفر از روحانیان یکی آیت الله سید نورالدین شیرازی و آیت الله آقای حاج شیخ بهاءالدین محلاتی ملاقات کند. آقای محلاتی ظاهراً آن زمان به مسافرت رفته بودند و قهراً مرحوم نواب صفوی نتواست با ایشان ملاقات کند ولی با آقای شیرازی مذاکراتی در زمینۀ نهضت اسلامی انجام داده بود. به طور کلی این جور بود که فدائیان اسلام احترامی برای آیت الله کاشانی قائل بودند و با ایشان در ارتباط بودند و توصیه های ایشان را می پذیرفتند، ولی یک نکته را ما این جا باید در تاریخ عصر خود، روشن کنیم و آن این است که هدف نهضت ملی در وهلۀ اول خارج ساختن نفت از دست انگلستان بود و به اصطلاح خاتمه دادن به حاکمیت انگلیس در شرکت نفت بود. هدف فدائیان اسلام استقرار حکومت اسلامی بود. بنابراین این دو دسته دو هدف مختلف داشتند. رجالی که در نهضت جمع شده بودند و بعداً «جبهه ملی» را تشکیل دادند ـ همان طوری که عرض کردم ـ با اندیشه های مختلف و با زمینه های مختلف ـ بعضی دینی و بعضی غیردینی ـ بودند. اما همه در یک مسأله سیاسی وحدت نظر داشتند. ولی فدائیان اسلام از اول دنبال یک هدف دینی بودند و می خواستند احکام اسلام را به معرض اجرا دربیاورند. برخی از درس خوانده ها و طرفداران جبهۀ ملی توجه نداشتند که خط حرکت آن ها خط اسلامی بود، آن ها برای استقرار نظام اسلامی حاضر به فداکاری بودند. پس به طور کلی باید علاوه بر نقش آیت الله کاشانی در تشکیل نهضت ملی و ادامه آن و همچنین تثبیت حکومت آقای دکتر مصدق، نقش فدائیان اسلام را نیز در پیشرفت نهضت و موفقیت اعضا جبهه ملی در انتخابات دوره شانزدهم و روی کار آمدن آقای دکتر مصدق در نظر گرفت.
 
 
تاریخ و فرهنگ معاصر: در این جا یک مسئله ای هست: مرحوم نواب صفوی درست یک ماه پس از روی کار آمدن دکتر مصدق، دستگیر شد و 20 ماه تمام در دوران حکومت ملی ها ایشان در زندان بودند. آیا این از انصاف بدور نیست با کسی که در روی کار آمدن ایشان نقشی داشته این طور برخورد بکنند و این طور پاداش بدهند؟ اتهام هم این بوده که گویا ایشان در گیلان در زمان طاغوت منبر رفته اند و پس از آن مردم یک مشروب فروشی را خراب کرده اند! شکّی نداریم این مسئله سیاسی بود... در آن ایام همه آزاد بودند... رهبران خائن حزب توده آزاد بودند... احزاب ضد ملی آزاد بودند، طرفداران شاه همه آزاد بودند، فقط کسانی که دستگیر شدند نواب صفوی بود و اعضاء فدائیان اسلام و همین امر آن ها را به طور مطلق از نهضت جدا کرد. این اشتباه نبود به نظر شما؟

عرض بکنم اولاً برخورد نهضتیّون با فدائیان اسلام یک برخورد صحیح و منطقی نبود. آن ها قدر کار فدائیان اسلام را ندانستند. درست است همان طور که قبلاً هم عرض کردم آن ها دو هدف داشتند و در دو مسیر حرکت می کردند، ولی خوب می توانستند در بعضی جنبه ها همکاری کنند و توافق داشته باشند. متأسفانه همان اختلافی که پیدا شد، افرادی که در جناح دیگر و یا طرفدار دین بودند، می خواستند که فدائیان اسلام در مقابل این ها قرار بگیرند. از این طرف هم در خود نهضت افرادی بودند که نمی خواستند بگذارند افراد متدیّن و یا جناح مذهبی در این نهضت جان بگیرند و قدرت پیدا بکنند که بتوانند به اصطلاح مسیر را طبق طرح و برنامه خود ادامه بدهند. این اشتباهاتی که رخ داد، بعد سبب شد که جدایی بین فدائیان اسلام و نهضت ایجاد شود در وهله اول...
 
تاریخ و فرهنگ معاصر: خوب در مورد آیت الله کاشانی که با ملی گراها کنار آمدند چی شد؟!

اما مسأله آیت الله کاشانی، باید این را عرض بکنم که ادامه حکومت دکتر مصدق در حد وسیع معلول حمایت های بی دریغ آیت الله کاشانی بود. حالا بنده چگونگی آن را عرض می کنم. در تیرماه 1331 آقای دکتر مصدق می خواست وزارت دفاع را خودش در اختیار بگیرد. شاه موافقت نکرد چون تا آن زمان شاه وزیردفاع را معین می کرد. دکتر مصدق در 26 تیرماه بود که استعفا داد و رفت به احمدآباد. این موقع دستگاه حاکمه و حتماً به صلاحدید اجانب، آمد باز یکی از افراد سیاسی مخالف نهضت و طرفدار انگلستان را روی کار آورد. برای این که این فرد با داشتن سوابق سیاسی بتواند اصولاً نهضت ملی را از میان ببرد و مسئله را به نفع انگلستان تمام بکند. این شخص کی بود؟ قوام السلطنه! برای این که قوام السلطنه شناخته بشود، بد نیست خوانندگان بدانند او کسی بود که سه دوره نخست وزیر شده بود و حتی خود رضاخان زمانی وزیر جنگ او بود. یعنی رضاخان به عنوان وزیر جنگ در سه کابینه قوام شرکت داشت و وقتی رضاخان می خواست خود بیاید روی کار، بالاخره موجبات تبعید قوام را فراهم کرد، چون با بودن قوام اصلاً نمی توانست حکومت بکند در ایران. چنین شخصی را روی کار آوردند و او می خواست دکتر مصدق و آیت الله کاشانی را از ادامیه فعالیت باز دارد و به اصطلاح جنبش را از مسیر اصلی خارج بکند، سرکوب بکند و به نفع انگلستان قدم هایی بردارد و بالاخره مسئله نفت را به نفع انگلستان حل بکند! قوام السلطنه روی کار آمد و اعلامیه شدید و غلیظی صادر کرد که کشتیبان را سیاست دیگر آمد! من محکمه انقلابی تشکیل می دهم! دین از سیاست جداست! و از این تهدیدها...

ما در این زمان در شیراز بودیم. وقتی که خبر استعفای دکتر مصدق به گوش ما رسید، عده ای از آزادی خواهان آمدند نزد من و گفتند چکار کنیم؟ اعلامیه صادر کنیم؟ بالاخره باید فعالیتی انجام شود! من متوجه بودم که مجلس ختمی به مناسبت درگذشت یکی از تجّار مسلمان شیراز برگزار می شود. گفتم که ما می توانیم از آن مجلس استفاده کنیم و اعلامیه دادن ممکن است فایده ای نداشته باشد. با چند نفر از دوستان که علاقه مند به نهضت هم بودند، رفتیم به مسجد وکیل و در آن مجلس ختم شرکت کردیم، متاسفانه واعظی که رونی منبر بود، واعظ وابسته بود و بعد از انقلاب هم خلع لباس شد، او حاضر نبود که حرف و یادداشت ما را بخواند. بعد من پیشنهاد کردم که با بقیه مردم در گوشه ای جمع بشویم که بتوانیم خطاب به مردم چند کلمه ای صحبت کنیم. این بود که بعد از این که مجلس ختم تمام شد، من رفتم روی سکوی درب مسجد وکیل.
 
یک جا که جمعیت عظیم از در مسجد می آمدند بیرون، گفتم مردم همان طور که مستحضر هستید دکتر مصدق استعفا داده، بیایید برویم تلگراف خانه و درخواست کنیم که دولت برگردد! در آن موقع پنج نفر با من آمدند که من یادم هست شخصی به نام ذوالقدر که تابناک تخلص او بود ـ و شعری از آن مرحوم را آیت الله مطهری که مدتی با آن مرحوم در زندان هم زنجیر بودند نقل کرده اند ـ این مرد بسیار فاضل، مؤمن و طرفدار نهضت بود. وقتی دید پنج نفر آمدند، ناراحت شد و قهر کرد و رفت! در هر حال وضع چنین بود، ولی طولی نکشید آیت الله کاشانی اعلامیه صادر کردند که اگر ظرف 48 ساعت قوام ساقط نشود من کفن می پوشم و به میدان می آیم... قوام السلطنه با آن سوابق! او کسی بود که به ظاهر عامل پس گیرنده آذربایجان معرفی می شد و بدون تردید مربوط به نقشی بود که او بازی کرد. با استالین ملاقات کرد و قول دادن نفت شمال را به استالین داد، با حزب توده ائتلاف کرد و استالین را وادار کرد از حمایت پیشه وری در آذربایجان دست بردارد. شوروی حمایت خود را از دموکرات های آذربایجان دریغ داشت، به تصور این که می تواند نفت شمال را به دست بیاورد.
 
 
تاریخ و فرهنگ معاصر: مثل این که آیت الله کاشانی گفته بودند اگر قوام کنار نرود، بعد از این، حمله من متوجه شخص شاه و دربار خواهد شد؟

در هر حال اعلامیه ای که آیت الله داده بودند تأکید کرده بودند که اگر دکتر مصدق نیاید من کفن می پوشم و این اعلامیه به قدری تأثیرداشت در مردم ایران که همان طور که گفتم روز 30 تیر دیگر قوام السلطنه ساقط شده بود و بعد دکتر مصدق مجدّداً سر کار آمد و به همین دلیل من گفتم که آیت الله کاشانی نقش اساسی در تثبت و ادامه حکومت دکتر مصدق داشت. یکی از دلائل آن همین قیام مردم در 30 تیر بود. همان طور که می دانید تهران را مردم گرفتند، و در واقع مردم اداره می کردند شهر را، اداره راهنمایی و رانندگی را مردم خودشان هدایت می کردند. بنابراین آیت الله کاشانی با آن نفوذ و قدرتی که داشت قوام السلطنه ای را که با آن هدف آورده بودند، ظرف چند روز ساقط کرد. حالا چنین شخصی با سابقه 50 سال مبارزه با آن سن و سال در اثر اختلاف کوچکی که با دولت پیدا می کند، یک مرتبه باید او را این جور مورد حمله قرار بدهند؟ به این شخص محترم هتّاکی بکنند و نسبت های ناروا بدهند؟ خود این رویه از اشتباهاتی بود که در نهضت صورت گرفت و متاسفانه آثار و نتایج بسیار بدی داشت.
 
 
تاریخ و فرهنگ معاصر: شاید این کار نفوذی ها و از جمله توده ای ها بوده و گرنه خود رهبران نهضت بعید است خودشان بخواهند؟... گرچه رضایت عملی خود آن ها هم تعیین کننده بود!

عرض کنم که راستش این که در بین طرفداران آقای کاشانی اشخاصی بودند مثل شمس قنات آبادی که به ظاهر روحانی بود ولی همان وقت یادم بود، همان مرحوم نخشب که در مجمع مجاهدین شرکت می کرد، به ما می گفت بسیاری از اعضای مجمع اعتقاید به شمس قنات آبادی ندارند و من حتی در شرح حال مرحوم نواب صفوی هم خواندم که اعتمادی به او و مجمع مجاهدین نداشت.
 
 
تاریخ و فرهنگ معاصر: به نظر شما کدام یک از دو جناح یا گروه نهضت اشتباه کردند و بالاخره نتیجۀ این اختلاف چی بود؟ آیا می توان در پیروزی کودتای 28 مرداد فقط یک گروه را مقصر دانست؟

به نظر من هر دو گروه اشتباه کردند و نتیجه اش هم همین بود که این نهضت عظیم را که به آن شکل رشد کرد  و قدرت پیدا کرد و توانست افرادی مثل رزم آرا و مثل هژیر را از سر راه خودش بردارد شکست دهد و آن قت ژنرال زاهدی آمد و به سادگی رادیو را گرفت و توانست به اصطلاح حاکمیت خودش را برقرار کند. البته آن روزنامه نگارانی که به آیت الله کاشانی جسارت می کردند و ایشان را انگلیسی معرفی می کردند این ها به نظر من مقصرتر هستند و در این جدایی و شکست نهضت بیشتر نقش دارند البته آیت الله کاشانی هم باید حساب خودشان را جدا می کرد از امثال بقائی ها و شمس قنات آبادی ها. برای این که این ها به هیچ وجه در خط آیت الله کاشانی نبودند نه آن سابقه، نه آن حسن شهرت و نه آن مبارزات را داشتند در گذشته. بنابراین ایشان باید یا اصولاً در آن موقع مخالفت خود را به شکل دیگری ابراز می داشتند یا خودشان را از صف این ها جدا می کردند. به نظر من همین جدا نکردن، سبب شد که در جامعه منزل ایشان متزلزل بشود و متأسفانه مردم آنطور که باید و شاید به سوابق ایشان توجهی نکردند و همان اندکی اختلاف سبب شد ایشان وجهه خود را از دست بدهد. خود آقای دکتر مصدق هم بی اشتباه نبود و فکر می کرد می توان به آسانی قدرت را حفظ کرد.
 
در روز 27 مرداد با این که در 25 مرداد شاه به دست نصیری می خواست کودتایی بکند و فرستاده بود که دکتر مصدق را توقیف بکند بعد که معلوم شد نصیری توقیف شده و به شاه اطلاع دادند، شاه فرار کرد به بغداد. اشخاصی هستند که فقط نان را به نرخ روز می خورند و توجهی ندارند. شاه وقتی فرار کرده بود، رفته بود از این جا به بغداد اتفاقاً در آن موقع پادشاه عراق ملک فیصل دوم رفته بود خارج از بغداد و بنا بوده که در همان زمان برگردد به بغداد و وارد فرودگاه شود. فرودگاه را بسته بودند وقتی هواپیمای شاه از نوشهر با خسروداد و خاتم که هر دو خلبان شاه بودند با فرودگاه بغداد تماس می گیرند که یک مهمان عالیقدری! هست و هر چه التماس می کنند و اصرار، آن ها قبول نمی کنند. بالاخره بعد از التماس و اصرار آن ها در یک گوشه از فرودگاه هواپیمای آن ها فرود می آید. بعد این ها را در یک انباری نگه می دارند و بعد ملک فیصل می آید و از فرودگاه می رود به قصر سلطنتی. ظاهراً به او گفته بودند شاه ایران آمده و او هم اعتنایی نکرده بود.
 
در این موقع شخصی به نام مظفر اعلم کسی بود که در کودتای منحوس رضاخان این حدیث معروفی که درباره حضرت علی هست در مورد رضا مطرح کرده بود که «حرکت رضا من کودتا افضل من عباده سبعین سنة»! همین آقا سفیر ایران در بغداد بوده و موقعی که محمدرضا شاه وارد بغداد می شد، چون از طرف وزارت امور خارجه دستور داده بودند که از شاه استقبال نکنید همین آقا از شاه استقبال نکرده بود. شاه از بغداد به رم می رود. ثریا در شرح حال خود نوشته که وقتی رفتیم به رم، ما در یک رستوران بودیم، من گفتم حالا ما چه کار کنیم؟ محمدرضا گفت که یک مزرعه ای در آمریکا می خریم و به زراعت مشغول می شویم، بعد می گوید در همین حین که نشسته بودیم یک مرتبه تلگرافی از ایران آمد. روز 28 مرداد بود. شاه در تلگراف خواند که ارتش قیام کرده! شاه از حال رفت بعد که حالش جا آمد، مدیر هتل را خواست و گفت که مصاحبه مطبوعاتی تشکیل دهد و من اعلی حضرت همایونی و شاهنشاه! هستم. به هر حال این حوادث که رخ داد، متاسفانه گناه را به گردن آیت الله کاشانی و فدائیان اسلام انداختند و دیگر اشتباهات و غفلت هایی که شده بود فراموش شد.
 
مثلاً روز 27 مرداد واحد نظامی در اختیار دکتر مصدق نبود تیپ زرهی بود که فرمانده اش سرهنگ اشرفی بود، اما او فرماندار نظامی بود و از ستاد خودش خبر نداشت. آمدند معاونش را که سرهنگ علیمحمد روحانی بود با یک عده از افسرهای دیگر تیپ زرهی، پولی آمریکایی ها دادند به این ها، و روز 28 مرداد که اغلب خیال می کردند سرهنگ اشرفی به نفع مصدق می آید، اصلاً تیپ زرهی از دست اشرفی خارج شده بود و به دست معاونش افتده بود و علیمحمد روحانی آمد و تیپ زرهی را به نفع شاه به میدان کشید. و بنده خودم در روز 28 مرداد در میدان امام (توپخانه) دیدم بعضی از درجه داران ارتش با بعضی از زنان که می گفتند زنان بدکاره هستند، آمده بودند آن جا یک تختی گذاشته بودند و یک سگی زیر پتو روی تخت گذاشته بودند و وضع دکتر را نشان می دادند. هی جاوید شاه جاوید شاه می گفتند و مردم هم سکوت می کردند بعد یک عده ای رفتند رادیو را گرفتند و بعد هم خیلی ساده بعد از ظهر حکومت نظامی اعلام شد و مردم را سوار اتوبوس ها می کردند که آقا بروید منزلتان. در واقع زاهدی بدون هیچ مقاومتی نه از سوی مردم و نه ارتش، روی کار آمد و پیروزی خود را از طریق رادیو اعلام کرد...
 
خوب نمی توان این مسئله را به چند نفر خاص نسبت داد، باید ریشه یابی کرد و عوامل اصلی شکست را بررسی کرد که به نظر من در رأس آن ها اختلاف دو جناح بود و هر دو اشتباهاتی را مرتکب شدند. و تهمت و افترا هم به رهبران نهضت به نظر من دور از عدل و انصاف است و با سوابق مبارزاتی آن ها هم سازگار نیست...»

***
بازنشستگی غیرقانونی!

پیش از این مراحل و تشکیل «حزب رستاخیز» که قرار بود همۀ مردم، به ویژه دانشگاهیان به عضویت آن درآیند! در دانشگاه اصفهان به او پیشنهاد می شود که به عضویت حزب درآید ولی دکتر شریعتمداری نمی پذیرد و این استنکاف را ساواک گزارش می کند! و با احضار وی به ساواک و اخطار به اینکه باید عضویت حزب را بپذیرد، او همانطور که در گزارش های ساواک آمده است، باز پاسخ منفی می دهد و می گوید:

نخست وزیری
سازمان اطلاعات و امنیت کشور
از: اداره کل سوم (323)
به: ریاست ساواک استان اصفهان
شماره: 446/323
تاریخ: 17/2/54
درباره: دکتر علی شریعتمداری رئیس دانشکده علوم تربیتی دانشگاه اصفهان
بازگشت به شماره: 5472/210 ـ 8/5/54
 
خواهشمند است دستور فرمایید نتیجه تحقیقات معموله مبنی بر مخالفت نامبرده بالا با حزب رستاخیز ملی ایران را صریحاً به این اداره کل اعلام تا تصمیمات لازم در مورد وی اتخاذ گردد.

از طرف: مدیر کل اداره سوم ـ ثابتی
دقیقاً تحقیق و نتیجه گزارش شود - 24/2
***
ساواک استان اصفهان
 
از: اداره کل سوم (323)
به: تیمسار ارتشبد ریاست معظم ساواک
شماره: 5813/10   
تاریخ: 28/2/54

درباره: دکتر علی شریعتمداری، رئیس دانشکده علوم تربیتی دانشگاه اصفهان
بازگشت به شماره: 446/323 ـ 17/2/54
 
منظور از نظریه جمعه در گزارش خبر 72/54/10 هـ 28/2/54 گزارش خبر شماره 5448/10 هـ 2 ـ 11/2/54 می باشد، ضمناً تحقیقات معموله نیز حاکی است نامبرده بالا در حزب رستاخیز ملت ایران نام نویسی ننموده است و در مذاکره دوستانه اظهار داشته است تمام دنیا و کشورهای مترقی به من احتیاج دارند نخواسته باشند، از کشور می روم. به نظر این ساواک یکی از مزایای بسیار بزرگ تشکیل حزب رستاخیز این است که این نوع عناصر شناخته می شوند و طرز فکر و ماهیت آن ها مشخص می گردد.

رئیس سازمان اطلاعات و امنیت استان اصفهان: تقوی

به علت همین موضع گیری ها، ساواک مرکز از اصفهان می خواهد که توسط دانشگاه حکم بازنشستگی استاد شریعتمداری را صادر و ایشان را از کار برکنار کند و هشدار می دهد که اگر دانشگاه نمی تواند این کار را انجام دهد، رأساً از طریق وزارت علوم اقدام شود!... و بدین ترتیب حکم بازنشستگی غیرقانونی صادر و ابلاغ می گردد!
 

در وزارت فرهنگ و آموزش عالی

... در مراحل بعدی هم دکتر شریعتمداری به فعالیت های خود ولو به طور انفرادی، استمرار می بخشد و همگام با پیروزی انقلاب اسلامی، همراه دوستان دیگر از جمله مرحوم دکتر کاظم سامی، «حزب جاما» را ـ که ادامه همان حزب مردم ایران بود ـ تشکیل می دهد... اما با انتخاب وی به عنوان «وزیر فرهنگ جمهوری اسلامی» در دولت موقت، از کار حزبی دور می شود. حکم انتخاب دولت موقت که با امضای امام خمینی تنفیذ شده بود، چنین بود:

بسمه تعالی
دولت موقت انقلاب اسلامی       
دفتر نخست وزیر
تاریخ: 3/ اسفند 57
جناب آقای علی شریعتمداری
طبق پیشنهاد نخست وزیر دولت موقت و تصویب کلی شورای انقلاب نسبت به هیئت وزیران، جنابعالی به سمت وزیر فرهنگ و آموزش عالی منصوب می شوید. از خداوند متعال توفیق دولت موقت و جنابعالی را در ایفاء وظایفی که عهده دار شده اید و جلب رضای ذات مقدسش را خواهانیم.
روح الله الموسوی الخمینی
(امضا)
 

... پس از استعفای دولت موقت، مسئولیت وزیران نیز خاتمه می یابد و از آن تاریخ به بعد، دکتر شریعتمداری به طور تمام وقت وارد میدان فعالیت های علمی، فرهنگی و دانشگاهی می گردد و در همین راستا ریاست بعضی از نهادهای فرهنگی جدید را به عهده می گیرد... که همگان با آنها آشنایی دارند.
 
آثار و تألیفات

علی شریعتمداری در سال 1302 در شیراز در یک خانواده روحانی به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی خود را در آن شهر به اتمام رساند و در سال 1332 با کسب رتبه اول در رشته فلسفه و علوم تربیتی و اخذ دانشنامه لیسانس در رشته علوم قضائی از دانشکده حقوق دنشگاه تهران، در سال 1335 با بهره گیری از بورس تحصیلی به امریکا رفت و د ر دانشگاه های میشیگان و تنسی ادامه تحصیل داد و در عرض چند سال موفق به اخذ درجۀ دکتری در رشته فلسفه تعلیم و تربیت موفق گردید و علیرغم درخواست اساتید خود، برای اقامت در امریکا و تدریس در چند دانشگاه معتبر و تدریس در دانشگاه تنسی، او در سال 1338 با اینکه تعهدی هم برای بازگشت نداشت، به ایران آمد و نخست در سال 1339 به تدریس در دانشگاه شیراز پرداخت اما به علت گرایش های سیاسی از کار برکنار شد و به زندان رفت و پس از آزادی به درخواست رئیس دانشگاه اصفهان، به آن شهر رفت و به تدریس پرداخت و مدت ها ریاست و یا سرپرستی بعضی از دانشکده های شیراز و اصفهان را به عهده داشت و پس از انتقال به تهران در دانشگاه تربیت معلم مشغول تدریس شد و در سال های 1344 تا 1346به عنوان استاد مدعو فلسفه و تعلیم و تربیت در دانشگاه ایندیانای امریکا و سپس در سال بعد در دانشگاه تنسی امریکا، مدتی به تدریس پرداخت.

استاد علاوه بر بالغ از 50 مقاله علمی که در مجلات و نشریات علمی کشور به چاپ رسیده، 24 جلد کتاب نیز اعم از تألیف و ترجمه از خود به یادگار گذاشته است که بعضی از آنها، چندین بار تجدید چاپ شده است. از جمله این آثار است:

1ـ تعلیم و تربیت اسلامی؛ 2ـ جامعه و تعلیم و تربیت؛ 3ـ روانشناسی تربیتی؛ 4ـ شناخت؛ 5ـ مکتب های فلسفی، مبانی علوم؛ 6ـ نقدی بر فلسفه مادی دیالکتیکی؛ 7ـ اصول تعلیم و تربیت؛ 8ـ انقلاب فرهنگی و آزادی دانشگاه؛ 9ـ رسالت دانشگاه و تعهد روشنفکر؛ 10ـ مقدمه روانشناسی؛ 11ـ اصول فلسفه و تعلیم و تربیت؛ 12ـ تئوری تحقیق؛ 13ـ شیوه های فکر؛ 14ـ تفکر منطقی؛ 15ـ سیاست و خردمندی (خاطرات)...

استاد دکتر علی شریعتمداری با کوله باری از علم و دانش، تلاش و کوشش، یکی از چهره های ماندگار عصر ما است که در 93 سالگی به تاریخ 20 دی ماه 1395 در شیراز درگذشت و به رحمت حق پیوست.

***
...این خلاصه ای از خاطرات شادروان دکتر علی شریعتمداری بود که در فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر» منتشر گردید و خوشبختانه مجموعه کامل آن خاطرات، با حفظ امانت در نقل، از سوی انتشارات رسا، تحت عنوان «سیاست و خردمندی» چاپ و منتشر شده است که مطالعه آن برای علاقمندان به تاریخ معاصر، بسیار مفید خواهد بود.
0/5 امتياز (0)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن