اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
يادمان استاد خسروشاهي رحمت الله عليه
 
 
 
 
 
 
مصاحبه شونده  :  استاد سيدهادي خسروشاهي
موضوع مصاحبه : سياسي
خلاصه  :  بي ترديد كساني كه در راه خدا و براي رهايي خلق خدا و بسط قسط و عدل در جامعه، تلاش و كوشش داشته اند، پاداش آن ها در پيشگاه خداي سبحان محفوظ خواهد بود و آن هايي هم كه پس از پيروزي انقلاب دچار انحراف و سهم طلبي! شده و از مسير اصلي و صحيح انقلاب جدا شدند، بايد گفت كه متأسفانه: قد ضيعوا اعمالهم... و دچار خسران دنيوي، قبل از كيفر اخروي شدند.


اشاره: ماهنامه نسیم بیداری مصاحبه ای را با استاد سیدهادی خسروشاهی انجام داده است که از نظر شما میگذرد.

چه شد که نهضت حضرت امام با نصیحت شاه در سال 41 شروع شد اما به انقلاب و تغییر بنیان حکومت منجر شد؟

نهضت روحانیون و مراجع تقلید، به رهبری امام خمینی (ره)، در آغاز جنبۀ «اصلاح طلبی» و «بازدارندگی» داشت.. یعنی آن ها نخست می خواستند که «رژیم» را اصلاح کنند و آن را از درگیری با مقدسات مردم مسلمان ایران بر حذر دارند و دقیقاً مانند حرکت نخستین اصلاحی سید جمال الدین حسینی، با مخاطب ساختن مسئولین نظام و اصحاب سلطه، به آن ها هشدار دادند که راه صحیح در اداره کشور و حفظ منافع ملی و تأمین رفاه مادی و معنوی توده مردم را انتخاب کنند و با توسل به بهانه های غیر منطقی، در راستای تحول ظاهری جامعه و پیشرفت مادی منهای معنویت و ارزش ها و اصول اخلاق اسلامی، جامعه را به سوی زوال و نابودی اخلاقی و سقوط در دامن سلطۀ استعماری و آلت فعل شدن خودشان، سوق ندهند.

روی همین اصل بود که می بینیم که در مراحل نخستین، به ویژه در ماجرای انجمن های ایالتی ـ ولایتی، مراجع عظام و حتی شخص امام خمینی ـ که روش و منش او نسبت به حاکمیت بر همه شاگردان و علاقمندان ایشان روشن بود و حتی به نحوی، آن را در رابطه با رژیم، در کتاب کشف اسرار، بیان داشته بودند ـ با نوشتن نامه محترمانه به شاه و یا نخست وزیر وی اسدالله علم، به نصیحت آن ها پرداختند... و تا آنجا که حتی در سخنرانی معروف عاشورائی، در مدرسه فیضیه، امام خطاب به شاه گفتند: آقای شاه، من تو را نصیحت می کنم... من نمی خواهم وقتی تو مانند پدرت از مملکت رفتی مردم اظهار خوشحالی بکنند... و سپس مشکلات جامعه را مطرح ساختند و انتقادهای اساسی را به رژیم گوشزد کردند... اما رژیم با تصور باطل قدر قدرتی! خود و درواقع با اتکاء به اربابان بیگانه ـ که پس از کودتای ضد مردمی 28 مرداد 32، او را از نو به سر کار آورده بودند ـ و با تکیه بر اسلحه و توپ و تانکی که از امپریالیسم غرب خریداری و دریافت کرده بود، به جای پاسخ منطقی و گوش دادن به نصایح بزرگان، به سرنیزه و زندان و اعدام و تبعید متوسل شد و تصورش این بود که می تواند با استفاده از روش قدرت نمائی و زور سرنیزه، نهضت را سرکوب کند و رهبری آن را از صحنه دور سازد...

اما این از همان آغاز تصور باطلی بود و نشان می داد که رژیم و اربابان آن، از قدرت و توان معنوی و نفوذ توده ای روحانیت خبر ندارد و نمی داند که سرکوب روحانیت، یعنی سرکوب توده های مردم و این، یعنی اقدامی شکست خورده از آغاز...
این بود که نهضت ناصحانه مراجع و حضرت امام خمینی، به طور طبیعی به استمرار مبارزه و سرانجام به اظهار اندیشه تغییر بنیادی حکومت و پیروزی انقلاب منجر گردید.

بی مناسبت نیست که در اینجا، درباره روش نخستین سید جمال الدین حسینی (اسدآبادی) برای اصلاح امور توضیح بیشتری بدهم ... سید در آغاز حرکت خود نه تنها به ملاقات رجال سیاسی آن عصر، در هر کشور و سرزمینی می رفت، بلکه طی نامه هایی، با حفظ ظاهر و ذکر القاب، رؤسا و شاهان و حاکمان آن کشورها را مورد خطاب قرار می داد... و در همین رابطه، در مصر به «خدیوی پاشا»! نامه می نویسد که قانون را اجرا کند، به سلطان عبدالحمید، خلیفه عثمانی در اسلامبول رقیمه ای می نگارد و از او خواستار اجرای امور بر مبنای قوانین انسانی می شود و به ناصرالدین شاه قاجار در تهران، ضمن ملاقات و انتظار داشتن «دو گوش شنوا» هشدار می دهد که باید در کشور، به جای یک نفر، قانون حکومت کند و این را در نامه های متعددی، به وی و وزیر اعظم او ابلاغ می کند، اما وقتی که در مصر و مقر خلافت عثمانی و ایران قجری، با ادامۀ استبداد و خشونت و تبعید و زندان روبرو می شود، خواستار «خلع» و برکناری سلطان و خلیفه و خدیوی می گردد و به همین دلیل هم از مصر به عنوان یک «اخلالگر»! اخراج می شود.
 
در ایران به عنوان «عنصر نامطلوب» دستگیر و به عراق تبعید می گردد و سرانجام در باب عالی خلیفه عثمانی، گرفتار زندگی در «حصار» و سپس مسمومیت مشکوک می شود و از دنیا می رود... البته قصه کامل زندگی و مبارزه سید در کتاب ها آمده است و داستان نامه وی به مراجع عظام و علمای اعلام عراق در ضرورت خلع شاه ایران، معروف است... یعنی سید نخست به «سدۀ سنّیه عالیه...» شاه قجر، نامه می نویسد.. و پس از سال ها که می بیند «گوش شنوا»ئی درکار نیست، در نامه خود به علما عظام می نویسد که تنها راه رهایی ملت ایران «الخلع ـ الخلع» است یعنی: شاه باید برود...
 
 
نقش، تأثیر و عملکرد مراجع و روحانیون میانه رویی که با انقلاب میانه ای نداشتند را چگونه ارزیابی می کنید؟

درباره عملکرد مراجع به قول شما معتدل، که نخست تمایلی به رویارویی با رژیم شاه را نداشتند، باید گفت که این روش اگر زائیده نوعی ترس از احتمال سرکوب کامل روحانیت و حوزه ها و توده های مردم با ایمان، مانند دوره سیاه رضاخانی نباشد، می توان گفت که ناشی از طرز تفکر «لیبرالیستی»! آنان بود...

و همانطور که امام همان وقت ها به طور مکرر در سخنرانی ها و اعلامیه های خود بیان داشتند، هرگز نمی توان گفت این روش محتاطانه آن عالمان، ناشی از تمایل آن ها به استمرار ظلم و ستم رژیم شاهی باشد، چون اصولاً معقول نیست که صاحبان اصلی اندیشه اسلامی و رهبران مذهبی مردم، هوادار نظامی ضد دینی باشند.. و به هر حال روش نخستین این گروه از علما، نخست عدم همکاری با نهضت و رویارویی با رژیم بود، ولی در عمل نقش و تأثیر سرنوشت سازی در ایجاد بحران و یا منفی، در مسیر حرکت توفنده نهضت اسلامی ایران نداشت.
 
و به این نکته مهم اشاره کنم که امام در نخستین سخنرانی خود پس از آزادی از زندان، در سخنرانی خود در مسجد اعظم قم، ضمن نصیحت طلاب جوان و هشدار به اینکه شطر کلمه ای علیه مراجع موجب قطع ولایت بین آن فرد و خداوند سبحان می گردد، برای نشان دادن اهمیت موضوع و ضرورت حفظ احترام همۀ علما و مراجع، به طور صریح و شفاف فرمودند: «من دست همۀ مراجع را می بوسم» و این نشان می دهد که هدف، از دیدگاه امام بالاتر از حیثیات و تشخص های فردی است و احترام علما و مراجع، در راه مصلحت اسلام و قرآن و نهضت یک واجب عینی برای همگان است آن هم تا حد «دست بوسی»... و از این جا، فرق آن بینش با روش ها و منش های عصر ما روشن می گردد. به عبارت دیگر باید گفت که ادامه دعواها و کشمکش ها که بی تردید به ضرر اسلام و انقلاب است ـ از هر طرفی که باشد ـ عملی غیر خدایی و ناشی از اهداف نفسانی است...

امام خمینی پس از پیروزی انقلاب، باز در این زمینه هشداری دادند که توجه به آن اهمیت نکته را کاملاً روشن می سازد، این بیانات در دوران بحرانی اختلافات موجود بین عناصر اصلی حاکم و مسئولین امور کشور، صادر شده است.. توجه کنید: «.. دعواهای ما، دعوائی نیست که برای خدا باشد... همه باید از گوشمان بیرون کنیم که دعوای ما برای خدا است. ما برای مصالح اسلامی دعوا می کنیم... دعوای من و شما، و همه کسانی که دعوا می کنند، همه برای خودشان است..» (مراجعه کنید به صحیفه امام ج 14 صفحه 479).

البته در این راستا کسانی که خود را می خواهند از شمولیت این بیانات جدا بدانند، بی تردید خود را گول می زنند... و به یقین پاداش یا کیفر هر کسی، در قبال هر عملکردی، در انتظار او خواهد بود.
 
 
برداشت مراجع و روحانیون از حکومت جایگزین رژیم پهلوی چه بود و چه انتظاری از آن داشتند؟

پس از پایان مراحل نخستین نهضت و آغاز نوید پیروزی، اکثریت قریب به اتفاق مراجع عظام و علمای بلاد، از رژیم شاه روگردان شده بودند و هیچکدام تمایلی بر بقاء آن و یا ایجاد حکومتی مشابه آن نداشتند... و به همین دلیل، همانطور که اعلامیه ها و بیانیه ها و سخنرانی های آن ها شاهد است، خواستار «حکومتی مردمی»! بودند و بعضی ها هم هوادار نوعی جمهوری به اصطلاح دمکراتیک! شدند که البته این تصور، ناشی از اعلام نوعی روشنفکری! و یا هم آهنگی با جهان مدرن! بود و بی تردید آن ها در نهایت هوادار نظامی بودند که در آن احکام اسلامی اجرا شود و یک مدینه فاضله الهی و ملکوتی به وجود آید...

امام در سخنرانی خود در مسجد اعظم، هشدار داده بود که مراجع همه در سن شصت ـ هفتاد سالگی هستند و نمی توان آن ها را تابع اهواء نفسانی نامید و هرگونه اختلافی را ناشی از نوع اجتهاد و برداشت آقایان می دانست و می بینیم که تقریباً همین مراجع و علما معتدل هم وقتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ـ علیرغم پیشنهاد مثلاً «جمهوری دمکراتیک اسلامی» ـ پس از هشدار امام خمینی که «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد» همه در رفراندوم شرکت کردند و به «جمهوری اسلامی» ـ نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد ـ رأی دادند.
 
 
امام موسی صدر ضمن ارتباط با انقلابیون و دفاع از آنان با رژیم پهلوی نیز در ارتباط بود. وی بر مبنای چه تحلیلی، چنین روشی را برگزیده بود و چه نقشی در فرایند انقلاب داشت؟

امام موسی صدر با توجه به موقعیت خاصی که داشت و در منطقه ای که زندگی می کرد و دشمنان بیشماری که در میان سران ارتجاع عرب داشت و ضرورت ایجاد موازنه در کشوری مانند لبنان، با مسئولین حکومتی ایران، نه به عنوان شاه و رژیم پهلوی!، ارتباط مصلحتی داشت و این ارتباط هرگز در راستای تحکیم پایه های رژیم نبود، بلکه برای اصلاح امور و کمک به رهایی زندانیان سیاسی و اعدامی در ایران و یا کمک به مردم محروم لبنان بود و به همین دلیل هم می بینیم وقتی که در مسئله کمک ایران برای ساختن بیمارستانی در جنوب لبنان، سرهنگ قدر سفیر شاه در لبنان آن را مشروط به ذکر نام «اعلیحضرت»! بر سردر بیمارستان می کند، از پذیرفتن هرگونه کمکی امتناع می ورزد و همین امر هم باعث کدورت رژیم با ایشان می گردد تا آنجا که حتی پاسپورت ایرانی وی را برای تمدید قبول نمی کنند و یا آن را از او می گیرند و پس نمی دهند.

همکاری امام موسی صدر با همه فرزندان چپ و راست انقلاب که در لبنان و کشورهای همجوار، آواره و پناهنده بودند به خوبی نشان می دهد که نقش وی در فرایند انقلاب چگونه بود؟ و پشتیبانی وی از مرجعیت و رهبری امام، در بلاد عربی، خود شاهد صدقی بر اهمیت و چگونگی نقش ایشان در پیشبرد اهداف انقلاب است.. و سرانجام ساواک رژیم شاه با همکاری سران ارتجاع عرب و مزدوران فلسطینی، در توطئه ای مشترک، امام موسی صدر را از صحنه خارج می کنند و در پیام محرمانه سازمان اطلاعات سوریه، به ساواک اطلاع داده می شود که «موضوع صدر» به زودی «حلّ» خواهد شد! و می دانیم که ایشان در سفری به «لیبی» توسط سرهنگ قذافی دستگیر و پنهان می شود که تا امروز هم از سرنوشت قطعی ایشان خبری نیست و متأسفانه نه جمهوری اسلامی ایران و نه دولت لبنان، در این زمینه نقش خود را ایفا نکرده و رژیم لیبی را به جد مؤاخذه نکرده اند... و حتی شنیده می شود که توسعه روابط با لیبی، در اولویت قرار می گیرد که اگر بنا بر حذف معیارها و ارزش ها است، چرا با امریکا هنوز کلنجار می روند؟
 
 
نقش احزابی مانند ملل اسلامی، نهضت آزادی، سازمان مجاهدین، حزب مؤتلفه و... را در روند انقلاب اسلامی چگونه ارزیابی می کنید؟

احزاب و سازمان های اسلامی و یا ملی اپوزیسیون که در دوران قبل از انقلاب فعالیت هایی داشتند بی تردید در پیشبرد اهداف نقش خاص خود را داشتند.. و علاوه بر سازمان ها، نقش افرادی چون مرحوم دکتر شریعتی در آماده سازی نسل جوان، برای حرکت جدی بر ضد نظام طاغوتی بر همگان روشن است و نمی توان آن را منکر شد.. ولی به این نکته باید اشاره کرد که این سازمان ها و احزاب و گروهها و شخصیت ها، در «دوران نهضت» هر کدام به نوبه خود نقش خاصی را ایفا کردند، اما نمی توان آن ها را در پیروزی «انقلاب اسلامی»، عامل اصلی یا تأثیرگذار نامید...

و بی تردید کسانی که در راه خدا و برای رهایی خلق خدا و بسط قسط و عدل در جامعه، تلاش و کوشش داشته اند، پاداش آن ها در پیشگاه خدای سبحان محفوظ خواهد بود و آن هایی هم که پس از پیروزی انقلاب دچار انحراف و سهم طلبی! شده و از مسیر اصلی و صحیح انقلاب جدا شدند، باید گفت که متأسفانه: قد ضیعوا اعمالهم... و دچار خسران دنیوی، قبل از کیفر اخروی شدند. انشاءالله خداوند عاقبت همه را ختم به خیر فرماید که ان الشیطان لأمّارة بالسوء الا ما رحم ربّی. و انسان اگر به تهذیب نفس نپردازد و تزکیه نشود، همواره در معرض خطر سقوط خواهد بود.
 
 
استاد بسیار دیده شده که جنابعالی بدون توجه به گرایش های مطبوعات ـ اعم از روزنامه و مجله ـ با همۀ آن ها به گفتگو می نشینید و مصاحبه های شما در جرائد محافظه کاران و اصلاح طلبان منتشر می گردد تحلیل اجمالی فلسفه این کار چیست؟

البته همه می دانیم که هزینه انتشار مطبوعات کشور، بدون استثناء از بودجه مردم تأمین می شود ـ بعضی ها به طور مستقیم و بعضی ها به شکل غیرمستقیم ـ.... پس همۀ این مطبوعات به مردم تعلق دارند، و در واقع تریبون هایی هستند که اندیشه ها و افکار گوناگون عناصر مختلف العقیده جامعه را منتشر می سازند... و در دیدگاه اینجانب، استفاده از این تریبون ها، وقتی خودشان اعلام آمادگی می کنند، امری مثبت، برای نشر اندیشه است، یعنی خوانندگان آن جرائد حق دارند از طرز تفکر افراد ولو غیر موافق آشنا شوند و روش آن ها را بشناسند و اگر این مطبوعات، سعه صدر داشته باشند و به نشر اندیشه و هدف افراد دگراندیش هم بپردازند، به نظرم علاوه بر اینکه در تنویر افکار عمومی نقشی به عهده خواهند داشت بلکه در ایجاد آرامش در جامعه و تعدیل گرایش ها و تصمیم روش ها هم می توانند مؤثر باشند... مگر آنکه صاحبان بعضی از جرائد و ارباب مطبوعات، تعصب ویژه ای برای نشر اندیشه های کلیشه ای خاص خود را داشته باشند که در آن وقت، افراد دیگر نمی توانند دیدگاه های خود را در آن ها منتشر سازند، ولی اگر آمادگی تحمل عقاید دیگران وجود داشته باشد و بخواهند مقالات یا مصاحبه های آن ها را هم چاپ و منتشر سازند، به نظر من بدون توجه به گرایش و نوع روش نشریه و حتی علیرغم مخالفت با ورش و منطق آن، می توان با آن به گفتگو نشست!
 
و به طور خلاصه و یا به عبارت دیگر، استفاده از این تریبون ها، چون بالاخره هر کدام به نحوی متعلق به طیفی از مردم هستند، یک نوع ضرورت اجتماعی است، مگر آنکه دوستان چپ و راست با دگماتیسم حزبی ـ مرئی و نامرئی!ـ بخواهند با خط کشی خودی و غیرخودی! فقط اندیشه خود را انحصارطلبانه مطرح سازند... و در این صورت عملاً راه همکاری مسدود می گردد... البته به نظر من هم در نهایت، این نوع «دگماتیسم» ره به جایی نخواهد برد! به طور کلی و با توجه به آموزه قرآنی، گوش دادن به گفته های گوناگون و سپس انتخاب سخن بهتر، یک دستور است: «ان الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه»... پس اگر فقط یک نوع اندیشه مطرح گردد و انسان از سخن دیگر بی خبر بماند، چگونه می تواند که «بهترین» را از میان آن ها انتخاب کند؟... امیدوارم که این آموزه قرآنی، آویزه گوش همه پیروان راستین قرآن باشد...
0/5 امتياز (0)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن