نواب صفوي و مبارز? ضد استعماري وي

تهيه كنندگان ويژه نامه :
خلاصه : مبارزه فدائيان اسلام بر ضد حكومت خائن و غاصب در ايران پس از كودتاي 28 مرداد هم ادامه يافت تا اينكه «حسين علاء» به حكومت رسيد و كوشش خود را براي پيوند دادن ايران به پيمان استعماري بغداد آغاز نمود.

نواب صفوي و مبارزۀ ضد استعماري وي

به قلم استاد سید هادی خسروشاهی

مقدمه: چندى پيش در مقاله «هفته خونى»! برادرمان حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاى شيخ محمدجواد حجتى كرمانى، در روزنامه «اطلاعات» اشاره‌اى رفته بود به مقاله‌اى از اين‌جانب، در باره فدائيان اسلام و شهيد نواب صفوى، كه در اوائل شهادتِ آن عزيز در يك «مجله عربى» چاپ شده بود.
اين «يادآورى» باعث شد در «آرشيو مجله‌ها»، به سراغ آن مقاله بروم و خدا را شكر كه در ميانِ «جنگلى از مطبوعات»! آن مجله و آن مقاله بدست آمد و بعد هم كپى آن، به در خواست ما، از لكهنو هند‌‌رسيد!

اكنون ترجمه كامل آن مقاله، به مناسبت سالگرد شهادت آن عزيز و ديگر ياران وفادار اسلام، منتشر مى‌گردد.[1] توضيح ضرورى اينكه: اين مقاله در ماه رجب سال 1377 هجرى، يعنى پنجاه سال قبل، و درست چند ماه پس از شهادت مرحوم نواب و برادرانش نوشته شده و با امضاى مستعار «الاخ. تبريزى» ـ كه به قول مرحوم آيت‌الله طالقانى، خيلى هم مستعار نبود! ـ در شوال همان سال، در ويژه‌نامه مجله «البعث اسلامى»، شماره 12، سال سوم درج شده است.[2] صاحب امتياز اين مجله، آن زمان «شيخ ابوالحسن على الحسنى الندوى»[3] دانشمندِ معروف «هند» بود و مجله به طور ماهانه از طرف مؤسسه علمى ـ فرهنگى «ندوة العلماء لكهنو» منتشر مى‌گرديد. خوشبختانه انتشار اين مجله همچنان ادامه‌‌دارد.

در آن دوران سركوب و اختناق، على‌رغم سكوت مرگبار حاكم بر همه جا و همه كس! و على‌رغم خطراتى كه نوشتن يا نشر چنين مقاله‌اى داشت، توفيق حق يار شد و مقاله من به دست ناشر رسيد و تحت عنوان «الشهيد نواب صفوى و كفاحة ضدالاستعمار»[4] در ويژه‌نامه مجله ـ درباره حركت‌هاى اسلامى معاصر ـ درج شد و در سطح جهانى توزيع گرديد.
شايد اين مقاله، با اين محتوا، نخستين گام در افشاى ماهيت رژيم ستمشاهى در خارج از ايران، آنهم پس از كودتاى ننگين و استعمارىِ آمريكائى - انگليسى 28 مرداد و سركوب حركت اسلامى ايران بود.

به هر حال، نشر مقاله در آن برهه از زمان ارزش خود را داشت، چرا كه نه «شهادت» در آن زمان چندان هوادارانى داشت و نه «شهيدان»! مقام و منزلت مناسب ... و به همين دليل، اشاره حضرت آقاى خامنه‌اى، رياست محترم جمهورى در نماز جمعه هفته قبل به اين نكته كه: اين شهادت «غريبانه‌ترين شهادت‌ها» بود، يك واقعيت است.[5] به نظر اينجانب نيز در تاريخ معاصر، با هيچ شهادتى و شهيدى، در هيچ كجاى جهان اسلام، اين چنين «غريبانه» برخورد نشده است. و استاد محمدرضا حكيمى نيز در اين زمينه اشارتى جالب دارد كه سزاست دوستان به آن مراجعه‌‌نمايند.
                                                                          ***
... پنج سال دورى اينجانب از ميهن اسلامى[6]  و غيبت طولانى در سال روزهاى شهادت نواب صفوى، اين توفيق را از نگارنده سلب كرد كه بتوانم به نوبه خود و به عنوان يك دوستدار و هوادار شهيد نواب صفوى در آن زمان، يادى از اين عزيز به عمل آورم و البته امروز، انتشارِ ترجمه مقاله پنجاه سال قبل، در اين رابطه، تنها مى‌تواند «يادى» از «يادآوران» باشد، شهيدى از «سلاله پاك پيامبر».
روانش شاد باد.
24/10/65 تهران   
 
شهيد نواب صفوى و مبارزه وى بر ضد استعمار:
داستان فعاليت فدائيان اسلام در ايران
هنگامى كه استعمار، قلمرو مشرق زمين و  از جمله ايران را مورد هجوم قرار داد، و چنگال‌هاى خون آلود خود را در جسم آن فرو برد، هدف نهايى اين بود كه مشرق زمين، براى هميشه «ملك خاص و خالص» استعمارگران گردد و هيچ كس، حتى فرزندان اصلى آن نتوانند در اين «حقِّ! استعمار» ترديد روا دارند. طبيعى بود كه در چنين شرايطى، استعمار براى تثبيت وضع به نفع خود، از هر وسيله‌اى استفاده كند. در همين رابطه بود كه وضع مسلمانان روز به روز بدتر شد و ذلت و بدبختى بر آنان چيره گرديد.
امّا اگر مسلمانان يك روزى آن وضع را تحمل كردند، اين به مفهوم آن نبود كه روزگارانى دراز، همچنان صبر پيشه خواهند نمود. و اگر يكسال ذلت را پذيرفتند، اين نيز بدان معنى نبود كه آنان سال ديگر و يا براى هميشه، در زير كابوس وحشت و بدبختى به سر خواهند برد.[7] به ويژه كه مشرق زمين، سرزمين خود آنان بود و منافع آن نيز به خود آنها تعلق داشت و هرگز قابل قبول نبود كه بيگانگان پيشى گرفته و حقوق ملت‌ها را براى هميشه پايمال و غصب نمايند و استقلال آنان را زير پا بگذارند و ارزش‌هاى دين و مذهب جاودانه آنان را مورد هتك و بى‌احترامى قرار‌‌دهند.

وضع ايران اسلامى نيز مانند ديگر سرزمينهاى مشرق زمين بود... تا آنكه خداوند انديشه‌هاى خلاق و نيروهاى جوان را بيدار ساخت و آنها، در اوج شهامت و مقاومت، خواستار احياى حقوق خود شدند، و چنين انديشيدند كه: مرگ شرافتمندانه در راه خدا و در راه آزادى ميهن اسلامى، به زندگى همگام با ذلت و بدبختى ـ كه در واقع مرگ تدريجى است ـ ترجيح دارد.
در طول اين مدت، نهضت‌ها و حركت‌هاى به اصطلاح قومى ـ ملى و «غير اسلامىِ» زيادى در اين سرزمين‌ها پديد آمد، ولى مشرق زمين، نه تنها از سلطه دشمن تبهكار آزاد نگرديد، بلكه «دنباله‌هاى استعمار» و «دست‌هاى پنهان» آن، در پشت پرده به كار و كوشش خود ادامه دادند. اما از سوى ديگر، همت‌هاى والا و شخصيت‌هاى پاك هرگز نمى‌توانستند همچون «عناصر بيهوده»! در گوشه‌اى بمانند، بلكه آنان با اصرار و پافشارىِ تمام، خواستار ريشه كن نمودن هرگونه سلطه استعمارى شدند. در ميان اين قهرمانان بى‌همتا، «شهيد نواب صفوى» را بايد آغازگر راه و پيشتاز اين نبرد، در ايران ناميد..

... اين قهرمان شجاع، در «تهران» به دنيا آمد و در ميهن خود رشد و تربيت يافت تا، بزرگ شد و پس از پايان آموزش مقدمات، براى ادامه تحصيل، راهى حوزه علميه «نجف» ـ در عراق ـ گرديد.
براى آگاهى خوانندگان گرامى از اهتمام عميق او نسبت به «اسلام» و دفاع از آن، نقل يك داستان در اين رابطه بى‌مناسبت نخواهد بود:
شهيد «نواب صفوى» به هنگام تحصيل در نجف، نزد يكى از دوستانش كتابى را به زبان فارسى ديد كه در ايران بر ضد اسلام، چاپ شده بود. او با خواندن اين كتاب، به سختى ناراحت شد، زيرا كه مؤلف كتاب ـ «احمد كسروى» ـ ضمن تكذيب و ردّ اسلام و تشيع، خود ادعاى «برانگيختگى» و يا نبوت كرده بود!... اين «الهام و وحى!» بى‌شك از آن سوى مرزها ـ و از سوى عوامل بيگانه ـ بر او نازل مى‌شد!

 نواب صفوى از اين امر به سختى برآشفت و به نزدِ يكى از علماى بزرگ اسلامى رفت و از وى «فتوايى مبنى بر جواز قتل مؤلف كتاب كه مرتد شده بود» خواست و آن عالم بزرگ «حكم» را صادر كرد و «نواب» با ترك مدرسه و تعطيلى درس، خود براى بحث و ارشاد و يا «اجراى حكم»، راهى ايران شد. نواب در ايران، نخست با نويسنده كتاب به گفتگو نشست و به مناظره علمى پرداخت، ولى وقتى اصرار وى را در انكار حقايق و اعلام «ارتداد» را ديد، خود با ـ شمشير ـ و تيراندازى به سوى وى، قصد اجراى حكم را داشت كه «كسروى» در اين حادثه زخمى شد و به بيمارستان انتقال يافت و «نواب صفوى» دستگير و روانه زندان گرديد، ولى به محض آنكه از زندان آزاد شد، گروهى از «برادران»، را دور خود جمع كرد و به آنان دستور داد تا آن «مرتد خائن» را اعدام كنند...

«برادران»، كسروى و همكار و منشى او به نام «حدادى» را در داخل وزارت دادگسترى و در دادگاه، به كيفر خود رساندند و بدين ترتيب، نبرد خونين و مسلحانه برادران بر ضد «دشمنان اسلام» شروع شد و در واقع «داستان فعاليت فدائيان اسلام» آغاز گرديد.
... مدت‌ها گذشت و اوضاع سياسى ايران بحرانى‌تر شد و رهبر مسلمانان مجاهد، آيت‌الله سيد ابوالقاسم كاشانى، كه نواب صفوىهمگام با او، بر ضد سلطه استعمار انگليس، نبرد آشتى ناپذيرى را رهبرى مى‌كرد، از ايران به لبنان تبعيد گرديد و بهانه نظام حاكم در اين امر، تيراندازى يك فرد (خبرنگار هفته‌نامه پرچم اسلام) به سوى شاه ايران در دانشگاه تهران اعلام شد.
... به دستور نواب صفوى، وزيرِ دربار «هژير» كه يكى از اركان اصلى رژيم و يكى از عناصر مؤثر در تبعيد آيت‌الله كاشانى و عضو فعال دستگاه حاكميت به شمار مى‌رفت، توسط «شهيد سيد حسين امامى» اعدام انقلابى گرديد.
پس از اين واقعه، «آيت‌الله كاشانى» با احترام و تجليلى بى‌سابقه به ايران بازگشت و مبارزات اسلامى ـ ملى مردم، تحت رهبرى آيت‌الله كاشانى و دكتر مصدق و فدائيان اسلام، اوج گرفت.

نمايندگان مردم در مجلس، خواستارِ «ملى شدن صنعت نفت» و بريده شدن دست استعمار شدند، اما «ژنرال رزم‌آراء» نخست وزير وقت، با اين امر مخالفت ورزيد و عليرغم پافشارى توده مردم، سياست ترور و اختناق و سركوب را پيشه ساخت. در اين هنگام «رهبرى سياسى نهضت ملى» از «فدائيان اسلام» درخواست نمود مانع اصلى تحقق اهداف اسلامى مردم را از ميان بردارند. بلافاصله، «ژنرال رزم‌آراء» به عنوان «يك دشمن اسلام» كه «اعدام وى موجب آزادى ميهن و عزت و استقلال مسلمانان مى‌گردد»، پس از آنكه اخطارِ فدائيان اسلام را مبنى بر لزوم استعفا نپذيرفت، اعدام شد.
البته شهيد نواب صفوى در مذاكرات خود با «رهبرى سياسى نهضت ملى» به طور رسمى خواسته بود كه در قبال اين اقدام، حكومت جديد، «تمامى احكام اسلامى را در ايران زمين اجرا كند» و آنها اين تنها شرط وى را پذيرفته بودند... و به دنبال مرگ رزم‌آراء «جبهه ملى» به حكومت رسيد، ولى قولى را كه به نواب صفوى داده بود، ناديده گرفت و خود را «صاحب اختيار» كشور ناميد!
 
هدف‌هاى فدائيان اسلام در همكارى با نهضت:
يك روزنامه نگار پاكستانى كه توانسته بود در آن شرايط بحرانى با نواب صفوى، در مخفيگاه وى ديدار و گفتگو كند، چنين نقل مى‌كند:
... در اندك مدتى، به گوشه‌اى از امام زاده معروف به شاه عبدالعظيم رسيديم. از ماشين پياده شديم. در يك كوچه باريك، به سوى مقصدى نامعلوم حركت كرديم. پس از مدتى راهپيمايى، راهنماى من به يك كوچه فرعى پيچيد. به در منزلى رسيديم. او گفت:
«يا الله»! در را باز كردند. پيرمردى از ما استقبال كرد. از حيات كوچكى رد شديم و در اطاق، با رهبر خطرناك ايرانى، نواب صفوىروبرو شدم. جوانى انقلابى، در سن كمتر از سى سال; لباس بلندى پوشيده بود. به سوى من آمد و به گرمى، دست مرا فشرد و به زبان عربى و با لهجه ايرانى گفت: «من نواب صفوى هستم. به من خبر داده بودند كه شما امروز به ديدن من مى‌آئيد. از ديدار يك پاكستانى هوادار اسلام‌‌خوشحالم».

گفتم: من هم از اين ديدار خوشحالم و به آن افتخار مى‌كنم.
سپس با اين انقلابى پيچيده، به گفتگو نشستم كه خبرهاى متضادى درباره وى شنيده بودم. عده‌اى مى‌گفتند كه او يك عاشق پاك باخته اسلام است و در راه اسلام مى‌جنگد، و گروهى هم او را يك عنصر خطرناك، تروريست! و ارتجاعى مى‌ناميدند!.
نخستين سؤالم اين بود: آيا شما زندگى مخفى داريد؟ به آرامى در جواب گفت: «البته من هرگز از كسى نمى‌ترسم، ولى اصول امنيتى را بايد مراعات كرد و در شرايطى كه حكومت نظاميان، هيچ قانونى را مراعات نمى‌كند، عاقلانه‌تر آن خواهد بود كه «خيلى علنى» نباشم».

پرسيدم: آقا! اهداف فدائيان اسلام چيست؟ گفت: «فدائيان تنها در راه اسلام مبارزه مى‌كنند».
پرسيدم: پس چرا با حكومت ملى‌گراى دكتر مصدق كه مورد حمايت گروه‌هاى چپ نيز هست، همكارى مى‌كنيد؟ در پاسخ گفت: «دكتر مصدق فعلا در راه نهضت مردم ايران كار مى‌كند. ملى شدن صنعت نفت بين ما و مصدق يك هدف مشترك است و به همين دليل ما از وى پشتيبانى كرده‌ايم، به ويژه كه دشمنان استقلال ايران مى‌خواهند با سركوب نهضت، به سلطه كثيف خود ادامه دهند».

آنگاه افزود: «البته اسلام با وطن دوستى و مليت دشمنى ندارد. هر كسى داراى مليت خاصى است. اما اسلام با «ملى‌گرايى كور» مخالف است و بى‌ترديد اگر روزى بين اسلام و ملى‌گرايى تعارضى پيش بيايد، ما راه اسلام را پيش خواهيم گرفت».
... او از اسلام به سادگى و صفا سخن مى‌گفت. ايمان داشت كه اساسِ آزادى انسان، اسلام است. و در اين رابطه توضيح داد: «از ديدگاه ما، اسلام يك تئورى غير اجرائى نيست. اسلام يك نظام و سيستم جامع براى همه جوانب زندگى انسان‌ها است. اسلام يك انديشه خلاق و توانا براى ساختن انسان در راه خير دنيا و آخرت است. اسلام همه راه‌حل‌هاى رفع مشكلات جوامع بشرى را دارد. ما مى‌توانيم از اين راه‌حل‌هاى قاطع، در بر طرف كردن مشكلات زندگى مردم و جامعه خود استفاده كنيم.

اسلام براى همه، غذا، پوشاك و مسكن را آماده مى‌سازد و براى همه، علم و فرهنگ و پرورش صحيح را به ارمغان مى‌آورد و بالاتر از همه اينها، يك نظام اجتماعى ـ اقتصادى ـ سياسى كه امنيت و آرامش فرد و جامعه را تضمين كند، به وجود مى‌آورد. اسلام ما را از همه ساخته‌هاى نظام‌هاى بشرى معاصر غنى مى‌سازد. اگر سرمايه دارى و كمونيسم فوائدى دارند، اسلام داراى همه آن فوائد هست، ولى ضررها و زيان‌هاى آنها را ندارد».

او به هنگامى كه از اسلام سخن مى‌گفت، همچون عاشقى مى‌نمود كه دلباخته واقعى است و جز معشوق، چيز ديگرى را نمى‌شناسد. چشمان او به هنگام سخن از اسلام برق مى‌زد. اسلام براى او همه چيز بود. او آماده بود كه همه چيز خود را در اين راه فدا كند و شايد بهترين تعبير وى از اين آرمان‌ها، شعرى بود كه آن را به فارسى خواند و من ترجمه آن را نوشتم.:
اى فلك! قلبم را دردى مى‌فشارد!
هوايى كه تنفس مى‌كنم، گويى كه شعله‌اى از آتش است
من به «بيمارى» مى‌مانم كه استخوان‌هايش از درد ناله مى‌كند
و روح و روانم از دورى جام مى از تن جدا مى‌شود!»[8]
 
                                                                            ***
...اين بخشى از گفتگوى يك مسلمان پاكستانى با شهيد نواب صفوى بود. آرى متأسفانه رهبرى و اعضاء «جبهه ملى» به عهد و پيمان خود وفادار نبودند. آنها به محض اينكه بر اريكه قدرت نشستند، نخستين كارى را كه انجام دادند، صدور «دستور بازداشت اعضاى فدائيان اسلام از جمله نواب صفوى» بود! در حالى كه به اعتراف اغلب رهبران جبهه ملى، اگر نبردِ «نواب» نبود، «جبهه ملى» هرگز به قدرت و پيروزى نمى‌رسيد.
من به خاطر دارم كه «خليل ملكى» در يكى از شماره‌هاى مجله ماهانه خود كه به نام «علم و زندگى» منتشر مى‌شد، به صراحت نوشت: «اگر گلوله‌هاى خليل طهماسبى نبود و رزم‌آرا اعدام نمى‌شد، جبهه ملى هرگز به قدرت نمى‌رسيد. براى آنكه رزم‌آرا تصميم گرفته بود كه با ايجاد يك ديكتاتورى نظامى، همه اعضاى جبهه ملى را دستگير و نابود سازد».

... آرى! سرانجام به دستور «حكومت دكتر مصدق» نواب صفوىهم دستگير و زندانى شد. برادران وابسته به فدائيان اسلام، يكى پس از ديگرى راهى زندان‌ها شدند و در زندان، سخت‌ترين شكنجه‌هاى روحى و جسمى را بر آنها روا داشتند. نواب صفوى، بيست ماه تمام در زندان «حكومت ملى گراها» ماند و وساطت مكرر آيت‌الله كاشانى هم در اين زمينه «دخالت در امور دولت»! تلقى شد. تا آن كه سرانجام صبر «برادران» پايان پذيرفت واختلاف ميان فدائيان و جبهه ملى، به مبارزه علنى كشيده شد و شهيد سيدعبدالحسين واحدى ـ مرد شماره دو در رهبرى فدائيان اسلام ـ به هنگامى كه نواب صفوى همچنان در زندان به سر مى‌برد، طى يك بيانيه رسمى اخطار كرد: يا نواب صفوى و برادران بايد آزاد شوند و يا مبارزه خونين آغاز خواهد شد. اما فشار بر فدائيان اسلام افزوده شد. تا سرانجام، روزنامه‌ها خبر دادند جوانى 16 ساله از فدائيان اسلام به سوى دكتر فاطمى ـ وزير خارجه دكتر مصدق ـ تيراندازى كرده و او را زخمى نموده است.

روزنامه‌ها نوشتند كه بر روى سلاح او شعارهاى زير نوشته شده بود: «آزادى رهبر قهرمان نواب صفوى»، «زنده باد اسلام»، «اسلام برتر از همه چيز» و: «نه روس، نه آمريكا، نه انگليس»!
 
پيمان بغداد
... مبارزه فدائيان اسلام بر ضد حكومت خائن و غاصب در ايران پس از كودتاى 28 مرداد هم ادامه يافت تا اينكه «حسين علاء» به حكومت رسيد و كوشش خود را براى پيوند دادن ايران به پيمان استعمارى بغداد آغاز نمود. در اين هنگام نواب صفوى اعلام داشت: اسلام، دوستى و هم‌پيمانى با دشمنان اسلام، به ويژه يهود و نصارى را تحريم مى‌كند.[9] ولى دولت علاء به اين اخطار اهميتى نداد. درست يك روز پيش از حركت وى به سوى بغداد براى امضاى قرارداد ننگين، مورد اصابت گلوله‌هاى يك فدائى اسلام به نام «مظفرعلى ذوالقدر» قرار گرفت. در كفنى كه او پوشيده بود، اين شعارها ديده مى‌شد: «اسلام برتر از همه چيز» «هرگونه پيمان استعمارى ملغى بايد گردد» و: «نه روس، نه انگليس، نه آمريكا».

بعد از اين حادثه، رهبرى و اعضاء فدائيان اسلام دستگير شدند و دادگاه نظامى آنان را به عنوان «تروريست»! محاكمه كرد و گروهى از آنان از جمله: سيد مجتبى نواب صفوى، سيد محمد واحدى، خليل طهماسبى و  مظفرعلى ذوالقدر به شهادت رسيدند و گروهى ديگر از جمله، سيد هادى نواب صفوى، اصغر عمرى، على بهارى و احمد تهرانى و... به زندان‌هاى طويل‌المدت محكوم شدند.
شهيد سيد عبدالحسين واحدى هم پيش از اين توسط ژنرال خائن، تيمور بختيار به شهادت رسيده بود و پس از آن هم مهدى عبدخدايى، كه فرزند يكى از علماى بزرگ اسلامى است و مدت‌ها مخفى بود، دستگير و به زندان و تبعيد محكوم‌‌گرديد..
 
                                                                          ***  
لازم به يادآورى است: در اين مقاله كوتاه نمى‌توان همه ابعاد يك حركت اسلامى انقلابى در ايران را مورد بررسى قرار داد.  ولى بى‌مناسبت نيست كه براى شناخت بيشتر و بهتر شهيد نواب صفوى و افكار وى، به نقل بخش ديگرى از گزارش نويسنده پاكستانى‌‌بپردازيم.
او مى‌نويسد: «از نواب پرسيدم: نظر شما درباره اين فرقه‌گرايى كه صفوف مسلمانان را متفرق مى‌سازد چيست؟ او با تأثر كامل، در حالى كه آرامش قبلى خود را نداشت، با ناراحتى گفت: «ما بايد به طور متحد، در راه اسلام كار كنيم. بايد جز مبارزه و جهاد در راه عزت اسلام، هر چيز ديگرى را به فراموشى بسپاريم» و در حالى كه صدايش بلندتر و پرخروش‌تر شده بود، چنين ادامه داد: «آه! آيا هنوز وقت آن نرسيده كه مسلمانان وضع خود را بفهمند و جدايى‌هايى را كه به نام شيعه و سنى صورت مى‌گيرد، كنار بگذارند؟ اگر همه آنها به كتاب خدا تمسّك جويند، اين كتاب ضامن وحدت آنها مى‌شود. مسلمانان بايد در برابر دشمنان يك جبهه نيرومند تشكيل دهند. البته همه اين دردها و رنج‌ها و فداكارى‌ها در راه هدف مشترك است. اميدوارم اين دردها در نزديكى قلب‌هاى مسلمانان به يكديگر، سرانجام تأثير لازم را‌‌بگذارد».

آنگاه نواب صفوى به گرفتارى‌هاى «اخوان‌المسلمين» در مصر اشاره كرد و با تأثر و تأسف شديد گفت: «در اين ايام كه اخبار فشار و سركوب و دستگيرى اخوان المسلمين را در مصر مى‌شنويم، قلب ما مالامال از درد و اندوه مى‌شود. بى‌ترديد وقتى طاغوت‌ها، فرزندان اسلام را در هر منطقه‌اى از جهان زير فشار گذارند، مسلمانان همه اختلافات مذهبى را فراموش مى‌كنند و با برادران خود، اعلام همدردى مى‌نمايند».

نويسنده پاكستانى سپس به انديشه‌هاى نواب صفوى درباره لزوم تشكيل يك «اتحاديه اسلامى» و وحدت جهان اسلام اشاره كرده و مى‌نويسد: «در اين ديدار بر من روشن شد كه نواب صفوى مردى است فهميده، با فرهنگ، آگاه و روشن. او داراىِ ذوقى ادبى و عارفانه است كه همه سخنان خود را با شعرى زيبا از ادبيات فارسى تكميل مى‌كند. نواب صفوى به صراحت به من گفت: «ما مخالف سلطنت هستيم. نظام سلطنتى، برخلاف مبادى و اصول اسلام است».
وقتى از او پرسيدم نظر دولت درباره شما چيست؟ با لبخندى پاسخ داد: «از ديدگاه آنها ما گروهى ياغى و متمرّد! هستيم. اين عصيان بر ضد آنها، البته ما را مطرود نشان مى‌دهد».

...او با نظام حاكم در ايران به شدت مخالفت داشت و آنها را گروهى مزدور و وابسته به استعمار مى‌دانست. و با اطمينان به من گفت: با توجه به وضع كشور، او و برادرانش، دير يا زود، خون خود را در راه آبيارى اسلام نثار خواهند كرد. او با قاطعيت كامل مى‌گفت: «ما يقين داريم كه دير يا زود كشته خواهيم شد. اگر امروز نشد، فردا قطعى است. ولى ترديدى نداريم كه فداكارى‌ها و خون ما، اسلام را زنده خواهد ساخت و اين سرآغازِ يك انقلاب اسلامى خواهد شد. اسلام امروز نيازمند اين كوشش‌ها و خون‌ها است و بدون آن، امكان پيروزى نهضت هرگز وجود ندارد».

و امروز صحت پيش‌بينى شهيد نوّاب صفوى كاملاً آشكار مى‌شود: تبهكاران او را اعدام كردند. امروز نامى از او در ميان نيست. هيچ «خيابانى» به اسم او نامگذارى نشده است و در هيچ كجا «مجسمه‌اى» از او ديده نمى‌شود و هر نوع سخنى كه نشان دهنده نوعى طرفدارى از نواب باشد، يك جرم بزرگ محسوب مى‌گردد...
و البته نواب به هيچ يك از آنچه كه گفتيم، نياز ندارد.
من امروز كه با اندوه فراوان اين مقاله را مى‌نويسم، چهره نورانى، مصمم، نيرومند و انقلابى او در نظرم جلوه‌گر مى‌شود كه با قاطعيت، سخنان جاودانه خود را مى‌گويد: «ما يقين داريم كه دير يا زود كشته خواهيم شد. ولى ترديدى هم نداريم كه فداكارى‌ها و خون ما، اسلام را زنده خواهد ساخت و اين سرآغاز يك انقلاب اسلامى خواهد شد و بدون اين خون‌ها و كوشش‌ها، امكان پيروزى هرگز وجود‌‌ندارد».[10]

... مبارزه ادامه دارد
... مبارزه بر ضدّاستعمار نيرنگ باز و دشمنان اسلام، پس از شهادت رهبران فدائيان اسلام به ظاهر به پايان رسيد. ولى اين مبارزه، از نو آغاز خواهد شد، زيرا وظيفه «برادران» در ايران، در راه دعوت به سوى خدا و حق، هرگز پايان نيافته و هيچ وقت از بين نخواهد رفت. اكنون مسؤوليت ما در قبال حمل پرچم رسالت تاريخى و جهانى اسلام، بيشتر شده است:
«انه مشعلنا الخالد ينبوع الهناء                                                                              قدحملناهبايمان و سرنافى مضاء 
ما رفعناه لحريق، مازحفنا لأعتداء                                                                           بل لارشاد الحيارى ولهدى الجهلاء»[11]
 
بى ترديد ما، پس از شهادت نواب صفوى در نخستين فرصت، به سوى انجام وظيفه خواهيم شتافت.امروز جوانان مسلمان ما در دانشگاه‌ها، روستاها و كارخانه‌ها، براى يك نبرد همه جانبه برضد استعمار آماده مى‌شوند و آن روز كه امكانات و شرايط مناسب مهيا شود، اين نبرد را آغاز خواهند نمود. امروز مبارزه «برادران» در ايران به صورت مخفى است، ولى ديرى نخواهد گذشت كه به يارى خدا، علنى خواهد شد و ما دير يا زود به آن اقدام خواهيم كرد و در اين راه، پيروزى يا مرگ در راه خدا در انتظار ما است. (= احدى الحسيين).

ما نيز همانند برادران شهيدمان اطمينان داريم: يا در راه خدا كشته مى‌شويم و يا در نبرد بر ضد دشمنان خدا پيروز مى‌شويم و هر دو از ديدگاه ما پيروزى و افتخار جاودانه و زندگى ابدى است: «و من المومنين رجال صدقوا ماعاهدوا الله عليه، فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر، و ما بدلوا تبديلا».
ما با ايمان كامل يقين داريم كه ابرهاى تيره افق‌ها، در سرزمين‌هاى اسلامى ما: ايران، تركيه، مصر، اردن و... بى‌ترديد به كنار خواهد رفت و نور اسلام از نو، در همه جا پرتو افكن خواهد شد.

به يارى خدا، ما فردا پيروز خواهيم شد. آرى فردا، توده‌هاى مؤمن و انقلابى، بر ظلم و فساد غلبه خواهند نمود و اين توده‌ها، نظام دمكراتيك حكومت اسلامى جمهورى را پى‌ريزى و تأسيس خواهند كرد.[12]

«و نصرمن الله و فتح قريب. و بشر الصابرين. و كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله».
و شاعر عرب «امين شنار» در ديوان «المشعل الخالد» در اين رابطه مى‌گويد:
«فى بلادى سيشيد الناهضون                                                                                                    قلعة  ‌العزّه غراء الجبين
فى غد...سوف يفوز المؤمنون                                                                                              لترى الدنيا،سناالحق المبين
من جديد... ثم تنساب السنون                                                                                                بالهدى... للضامئين»[13]

                                                                            ***
پيامى به برادران در سراسر جهان
 از ايران، از اين محيط اختناق و فشار و زندان و اعدام، درودها و آرزوهاى گرم و انقلابى خود را به همه برادران و دعوت‌گران راه خدا در سراسر جهان، مى‌فرستيم و مى‌گوييم: اى برادران! ما به يارى خدا، در راه اسلام و آزادى سرزمين‌هاى اسلامى و ملل مسلمان دوشادوش شما مبارزه و نبرد خواهيم كرد. ما برادرانى هستيم كه قلب‌هاى ما، على‌رغم هزاران كيلومتر فاصله، در كنار شما است. همانطور كه پيامبر اكرم eفرمود: «مؤمنان برادران يكديگرند، هرچند تن‌ها و سرزمين‌هاى آنان از يكديگر دور باشد».
خدايى كه همه مى‌پرستيم و به سوى او مى‌رويم، يكى است. كتاب و پيامبر همه ما يكى است و كسانى كه در راه خدا كار مى‌كنند، از يك قبيله‌اند. قبله ما يكى است و آرزوى همه انسان‌هايى كه روزانه پنج بار به سوى آن مى‌ايستند و نماز مى‌خوانند نيز يكى است. دردهاى آنان نيز يكسان است و هر كدام، در سراسر روى زمين، نسبت به درد و رنج ديگر برادران مسلمان خود، احساس واحدى دارند.

ما ايمان داريم كه زندگى شرافتمندانه و آزاد، در سايه اسلام و قرآن، جز با مبارزه و نبرد و اميد امكان‌پذير نخواهد بود و نبرد مقدس و عقيده‌اى صالح و پيشرو، براى بيدارى اسلامى ضرورت دارد.
ما از خداى بزرگ مى‌خواهيم كه به همه ما در اين راه توفيق دهد و ملت «فلسطين» را از شرّ فاشيست‌هاى صهيونيست آزاد سازد، تا بتوانند به سرزمين رهاشده و آزادِ خود برگردند.

و از خداوند مسئلت مى‌داريم كه مردم مجاهد «الجزاير» را نجات دهد و همه ملل اسلامى را از توطئه‌هاى استعمارگران تبهكار، رهايى بخشد تا در پناه اسلام و قرآن به استقلال و آزادى، دست يابند.
«والله يتولاكم و ايانا و يهدينا جميعا سواء السبيل و يجمع شمل المسلمين على الخير، انه سميع مجيب و انه على كل شيىء قدير».
مع التحيات الحارة من اخوانكم الايرانيين[14] 
اخوكم فى‌الله: التبريزى، ايران، تهران، رجب 1377 هـ.
--------------------------------------------------------------------------------

[1]-هفته‌نامه «بعثت» نشريه مركز بررسيهاى اسلامى - قم، سال هفتم شماره 47 مورخ 1/11/1365 - (شماره مسلسل 356)
[2]-
كليشه صفحه اول مجله و تيتر مقاله در بخش اسناد در فایل pdf ضمیمه مقاله میباشد.
[3]- مؤلف كتاب: «ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمين ـ كه به فارسى هم ترجمه شده ـ و دهها اثر ديگر...
[4]- شهيد نواب صفوى و مبارزه وى بر ضد استعمار
[5]- نماز جمعه اواخر ديماه 1365.
[6]- البته اينجانب از سال 1360 تا 1365، به عنوان سفير جمهورى اسلامى ايران در واتيكان، علاوه بر كارهاى جارى سياسى و ديپلماتيك‌به انجام وظايف خود در نشر فرهنگ و انديشه انقلابى اسلام و تشيع نيز مشغول بودم. در اين دوران بيش از 160 جلد از كتاب‌هاى مهم اسلامى اعم از متونى چون: قرآن مجيد و نهج‌البلاغه و يا كتاب‌هاى امام خمينى، علامه طباطبائى، دكتر شريعتى و دو رساله درباره فدائيان اسلام، به زبان‌هاى: انگليسى، ايتاليائى، فرانسه، عربى و فارسى در ده‌ها هزار نسخه از سوى: مركز فرهنگى و اسلامى اروپا، رم ـ كه خود تأسيس كرده بودم ـ منتشر شد و مورد توجه و استفاده محافل مختلف سياسى ـ اجتماعى قرار گرفت. شرح اين امور در فصلنامه: «تاريخ و فرهنگ معاصر» آمده است، رجوع شود.
[7]- يكى از همراهان امام خمينى در ايام اقامت امام در پاريس نقل كرد: يك روز به امام گفتم: اگر ملّتى از مبارزه و قيام عليه رژيم ستمشاهى خسته شده بود، چه بايد كرد؟ امام با اطمينان و آرامش هميشگى خود گفت: اگر چنين چيزى باشد، شش ماه استراحت مى‌كند و دوباره شروع به قيام مى‌كند.
[8]-  مجله «المسلمون» چاپ دمشق، شماره اول، سال پنجم. (ظاهراً شعر، مضمون يكى از اشعار حافظ است.)
[9]- آيه نفى سبيل.
[10]-  مجله المسلمون، چاپ سوريه، دمشق، رمضان المبارك 1375 هجرى، مقاله نويسنده پاكستانى
[11]- اين مشعل جاودانه ما و سرچشمه سعادت است / آن را با «ايمان» به دست گرفتيم و با استوارى به راه افتاديم / آن را براى آتش‌افروزى و تجاوز برافراشته نكرديم / بلكه براى ارشاد افراد سرگردان و هدايت نادانان، در دست داريم.
[12]-  اين مقاله، همانطور كه در مقدمه اشاره شد، پنج دهه پيش‌تر نوشته شده و در مجله البعث‌الاسلامى چاپ لكهنوى هند، منتشر شده است. و نويسنده در آن تاريخ ـ پنجاه سال قبل ـ خواستار برقرارى و برپايى نظام «جمهورى اسلامى» شده است...
[13]- در سرزمين من نهضت‌گران استوار نمايند / قلعه عزّت را، با پيشانى روشن و باز! / و فردا، مؤمنان پيروز شوند / و دنيا چهره حق روشن را، از نو خواهد ديد... / و سپس، حركت سال‌ها ادامه خواهد يافت / با هدايت.. براى تشنگان.
[14]-  ترجمه از مجله «البعث الاسلامى». چاپ هند، شماره 12 سال سوم، شوال 1377، ص 90 تا 103. اين شماره از مجله فوق، ويژه‌نامه‌اى درباره حركت‌هاى اسلامى معاصر نيم‌قرن اخير در جهان اسلام بود كه بحث حركت اسلامى فدائيان اسلام ايران را اينجانب نوشتم.